♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 47
صحرا: «هانا دخترم، بیا دیگه دیر میشه! هانا؟ کجایی؟»
صحرا به سمت اتاق هانا میرود. جلوی در، سنگینیِ سکوتِ پشتِ در، قلبش را میفشارد. مکث میکند، در میزند و آرام نامش را صدا میزند. بیجواب. در را که باز میکند، با هانا مواجه میشود؛ مچاله شده در کنجِ تاریکِ تخت، غرق در ویرانهای از اشک.
صحرا با وحشت سمتش میدود: «هانا! هانا منو نگاه کن… آروم باش دخترم، چیزی نیست… داریم برمیگردیم، فقط نگام کن…»
هانا اما در دنیای دیگری است. هذیان میگوید، بدنش مثل بید میلرزد و هقهقهایش دیوارهای اتاق را به لرزه در میآورد. خیره به نقطهای نامعلوم، گویی در میانِ خاطراتی سیاه حبس شده است.
هانا با صدایی که از تهِ گلو و با طعمِ گسِ مرگ بیرون میآمد، زمزمه میکند: «نه… نه… مامان… مامان لطفا نرو! من تنهام… سردمه… مامان… من میترسم… نرو…»
ناگهان کلمات در گلویش خفه میشود. هانا از حرکت میایستد. دنیا دور سرش میچرخد؛ سیاه، چرخنده و بیرحم. چشمانش سیاهی میرود و سنگین، روی زمین سقوط میکند.
صحرا: «هانا! هانا… یا خدا! وای… هانا بلند شو دخترم!»
صحرا با دستانی که بیامان میلرزید، لیوان آب را میآورد و قطراتش را روی صورت بیروح هانا میپاشد. لحظاتِ مرگبار در سکوت سپری میشود تا بالاخره پلکهای هانا به سختی تکان میخورد.
هانا: «نفهمیدم چی شد… فقط یهو همهچیز در سیاهیِ مطلق غرق شد. وقتی چشمامو باز کردم، خاله با صورتی که از ترس سفید شده بود کنارم نشسته بود. تا دید بهوش اومدم، با هقهقی که دیگه کنترلش رو نداشت، پرید توی بغلم… آغوشی که بوی دلتنگی میداد
ادامه دارد...
کپی؟هرگز