eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
212 دنبال‌کننده
56 عکس
9 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
🗣 فقط کافیه توی چنلای زیر عضو بشی و شات عضویتت رو به آیدی ارسال کنی🦕🌀 سیندرلا ، دنیای گلسر ، بانوی خورشید ، اسطوره ، زهرا ، حلما لایف استایل ، رمان انتقام ، لیلیوم شاپ .💘 اگه ریپورت شدی و قصد شرکت داری بزن اینجا 🫕 اگه میخوای بدونی جایزه چیه بزن اینجا🌝 آیدی ادمین جهت شات عضویتت💅🏾👩🏽‍💻 "@Fatpma" اگه برنده نشدی،نگران نباش چون ما به کسایی که برنده نشدن هم یه جایزه ی کوچولو میدیم✨🙈 زمان قرعه کشی ۳۰ تیر ماه¡🤌🏻 ❌بعد چالش لف نده که ریپورت نشی❌
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
#مسابقه‌ترند‌کانالدارها🗣 فقط کافیه توی چنلای زیر عضو بشی و شات عضویتت رو به آیدی ارسال کنی🦕🌀 سین
😳 هنوز شرکت نکردی؟! پس منتظر چی هستی؟! 🤨 شاید همین دفعه اسم تو بین برنده‌ها باشه... 🎁✨ پیوی برای شرکت در مسابقه: @Fatpma
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 49 هانا: نیم‌ساعت بعد رسیدیم. از ارتا تشکر کردم، اما صدای خودم هم تو گوشم غریبه بود. خشک و بی‌روح. در حیاط رو که باز کردم، باد یه‌هو هجوم آورد تو صورتم. نه مثل سیلی... مثل یه مشت سنگین. سردتر از همیشه. تلخ‌تر. چشمم افتاد به اون تاب گوشه حیاط. هنوز بود. هنوز سر جاش بود. اما دیگه اون تاب قدیمی نبود... زنجیراش زنگ زده بودن، چوبش ترک خورده بود، باد که می‌خورد بهش، صدای ناله می‌داد. انگار خود تاب هم یادش رفته بود چطور باید آدم رو بخندونه. نشستم روی همون نیمکت کنار دیوار. سرد بود. همه‌چیز سرد بود. خاطرات که هجوم آوردن، دیگه نتونستم جلوشون رو بگیرم. خنده‌های هاکان که هنوز تو گوشم بود... دلقک‌بازی‌های هلما که همیشه منو می‌خندوند... غر زدن‌های هلیا که دلم براش تنگ شده... و مامان. مامان همون گوشه می‌نشست، بدون هیچ حرفی، فقط تماشا می‌کرد. من فکر می‌کردم همیشه هستن. فکر می‌کردم فردا هم هستن. اشکام دیگه قطره‌قطره نبودن. بی‌صدا، سنگین، بی‌امان می‌ریختن روی گونه‌هام. دستم رو بردم بالا تا پاکشون کنم، اما دیدم فایده نداره. این اشکا تموم شدنی نیستن. هنوز با رفتنشون کنار نیومدم. راستش... فکر نمی‌کنم هیچوقت بتونم. خونه بدون اونا فقط یه مشت دیوار و سقفه. نه گرما داره، نه زندگی. اون لحظه، تو سکوت سرد حیاط، فقط یه چیز تو دلم تکرار می‌شد... ای کاش منم باهاشون رفته بودم. ای کاش... ادامه دارد... کپی؟هرگز
اینم از عمل به قولمون لف بدی حرومت🙃