♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 52
هانا: بعد بیست دقیقه رسیدم بهشت زهرا. از ماشین که پیاده شدم، پاهام قفل کرد. زمین زیر پام نبود، انگار دارم تو یه کابوس راه میرم. قلبم مثه یه پرندهی زخمی میزد تو قفس سینهم، بغضم راه گلویم رو بسته بود. نفس که میکشیدم، هوای قبرستون میرفت تو ریههام، بوی خاک خیس و گلاب و گلدونای پژمرده. پاهام رو با زور میکشوندم، هر قدم مثه راه رفتن رو تیغ بود.
بعد پنج سال... پنج سال دوری... میآی خونهی خودت، پیش خانوادت، ولی اونا رو زیر خاک ببینی. وقتی رسیدم، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. اشکام راهشونو باز کرده بودن، بیصدا میریختن پایین. افتادم کنار قبر مامان. یه لایه خاک نرم روش نشسته بود، تازه و خیس. سرمو گذاشتم رو خاک سرد قبرش، مثه بچهای که سرشو بذاره رو بغل مادرش. تا جایی که جون داشتم گریه کردم، تا جایی که دیگه صدایی از گلوم درنمیومد.
مامان... الهی بمیرم من... چرا باید اینجا باشم و تو رو نبینم؟ دلم برات تنگ شده، انقدر که استخونام داره خرد میشه از این دلتنگی. چرا منو تنها گذاشتین تو این دنیای بیرحم؟ مامان من انقدر دختر بدی بودم که لایق این نبودم یه بار دیگه بغلت کنم؟
من بلد نیستم تنها زندگی کنم، مامان. بهم یاد ندادی تنهایی چطور میگذره. وقتی خواهری ندارم که برم تو بغلش و گریه کنم، وقتی داداشی نیست که جلوی گرگا وایسه و بگه "این خواهرمه، کسی حق نداره بهش نزدیک بشه"، وقتی مامانی نیست که چراغ خونه رو برام روشن بذاره و منتظرم باشه، وقتی دیگه هیچ سرپناهی به اسم پدر ندارم... من چجوری نفس بکشم تو این دنیا؟ آخه مامان... منم میبردی... منم دلم میخواست کنار شما باشم...
دلم برا همهتون تنگ شده. برا صدای خندههاتون، برا دعواهای الکی، برا شامایی که دور هم میخوردیم. آخه خواهرم... روز عروسیت چرا باید روز مرگت میشد؟ مگه قرار نبود سفید بپوشی و برقصی تا صبح؟ چرا خواهرام و برادرم جوون مردن؟ چرا من موندم تو این دنیای سرد و خالی؟ چرا خدا... چرا هیچکی جواب منو نمیده؟
ادامه دارد...
کپی؟هرگز