eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
209 دنبال‌کننده
68 عکس
14 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
عضو های جدید خوش اومدید🤩🤩🫠🫠😘😘
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 53 هانا:بعد چند ساعتی ارتا اومد دنبالم. راه افتادیم بریم تا منو به خانواده‌اش معرفی کنه. تو راه دلم هری‌ری می‌زد، اما دستش تو دستم بود و آرومم می‌کرد. بیست دقیقه بعد، رسیدیم به یه عمارت که انگار از دل یه قصه درومده بود. در بزرگ آهنی با طرح‌های کلاسیک، دو تا بادیگارد سرپا کنار در. در که باز شد، باورم نمی‌شد... حیاط نبود، بهشت بود. یه باغ بزرگ با درختای بلند و سرسبز که سایه‌شون رو همه جا پهن کرده بودن. گل‌های رنگ‌و‌وارنگ از هر طرف خودنمایی می‌کردن، بوی بهارنارنج و گل محمدی تو فضا پیچیده بود. یه حوض سنگ‌کاری‌شده با فواره‌های کوچیک وسط حیاط، صدای آبش آرامش‌بخش بود. مسیر سنگ‌فرش شده با خزه‌های نرم کنارش، ما رو به سمت خونه هدایت می‌کرد. انگار طبیعت و معماری دست به دست هم داده بودن تا این همه زیبایی رو خلق کنن. جوری بود که دلت می‌خواست یه گوشه بشینی و تا ابد به این همه قشنگی نگاه کنی. از ماشین پیاده شدیم. همون موقع یه زن و مرد خوش‌تیپ و خوش‌برخورد، با چهره‌های مهربون، اومدن طرفمون. انگار سال‌هاست منو می‌شناسن. ارتا با لبخند گفت: «اینا مامان بابای من هستن، رضا و سمانه.» رضا با صدای گرم و پدرانه‌ای گفت: «خیلی خوش اومدی دخترم.» و سمانه با چشمانی پر از مهر اضافه کرد: «به خونه خودت خوش اومدی عزیزم.» هانا که از این همه گرمی ذوق‌زده شده بود، گفت: «خیلی ممنونم، ارتا بزنم به تخت ماشالله چقدر پدر مادرت جوونن!» سمانه با لبخندی که تا گوشش رسید گفت: «ولی پسرم عجب دختری انتخاب کردی ماشالله...» هانا با خجالت گفت: «لطف دارین فداتون شم.» از اون طرف یه دختر خوشگل و جوون با انرژی مثبت و لبخندی گشاده اومد طرفمون. ادامه دارد... کپی؟ هرگز
گاهی رفتن‌ها آنقدر ناگهانی‌ست که کلمات یخ می‌زنند... خبر تلخ رفتن استاد اکبر عبدی، دلمان را به آتش کشید. خنده‌هایی که بر لب‌های ما نشاند، حالا در حافظه تاریخ جاودانه شد. یادش گرامی و راهش پرنور باد. 🖤
شب خوش🙃🙃🤍🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح بخیر🙃🙃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 54 نرگس باذوق گفت:سلامممممم زندادش گلم!خیلی خوش اومدی. من‌نرگسم خواهر ارتا هانا: «سلام عزیزم، خیلی ممنون. من هانام، خیلی خوشحال شدم که دیدمتون.» همه چیز داشت مثل یه رویای شیرین پیش می‌رفت. همه غرق لبخند بودن که ناگهان صدای جیغ شادی از توی خونه پیچید و یه دختربچه با موهای فرفری و چشمای درشت، مثل یه طوفان کوچیک دوید طرفشون. «شلام داییییی جونمممم!» ارتا خندید و بغلش کرد: «سلام دخترم، فدات بشه دایی.» آیماه با اون چشمای گرد و کنجکاو نگاهی به هانا انداخت و پرسید: «دایی... زن گلفتی؟» ارتا با خنده گفت: «آره عزیزم، اینم زن دایی‌ات.» آیماه با تعجب و ذوق نگاه کرد و گفت: *خیلی خوجگلهههه 🥹* هانا که دلش از این همه مهربونی آب شده بود، گفت: «تو هم خیلی خوشگلی عزیزم، چه موهای قشنگی داری!» فضا چنان گرم و صمیمی بود که هانا حس کرد انگار سال‌هاست عضو این خانواده‌ست. نه خبری از اون استرس اولیه بود، نه دلهره‌ای. فقط عشق و لبخند و آغوش‌های گرم...و توی همون لحظه، از لای پرده‌های طبقه بالا، یه سایه آروم رد شد... انگار یه نفر از پشت شیشه داشت نگاه می‌کرد. کسی که هنوز نیومده بود به استقبال... ادامه دارد... کپی؟هرگز