eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
209 دنبال‌کننده
53 عکس
10 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی رفتن‌ها آنقدر ناگهانی‌ست که کلمات یخ می‌زنند... خبر تلخ رفتن استاد اکبر عبدی، دلمان را به آتش کشید. خنده‌هایی که بر لب‌های ما نشاند، حالا در حافظه تاریخ جاودانه شد. یادش گرامی و راهش پرنور باد. 🖤
شب خوش🙃🙃🤍🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح بخیر🙃🙃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 54 نرگس باذوق گفت:سلامممممم زندادش گلم!خیلی خوش اومدی. من‌نرگسم خواهر ارتا هانا: «سلام عزیزم، خیلی ممنون. من هانام، خیلی خوشحال شدم که دیدمتون.» همه چیز داشت مثل یه رویای شیرین پیش می‌رفت. همه غرق لبخند بودن که ناگهان صدای جیغ شادی از توی خونه پیچید و یه دختربچه با موهای فرفری و چشمای درشت، مثل یه طوفان کوچیک دوید طرفشون. «شلام داییییی جونمممم!» ارتا خندید و بغلش کرد: «سلام دخترم، فدات بشه دایی.» آیماه با اون چشمای گرد و کنجکاو نگاهی به هانا انداخت و پرسید: «دایی... زن گلفتی؟» ارتا با خنده گفت: «آره عزیزم، اینم زن دایی‌ات.» آیماه با تعجب و ذوق نگاه کرد و گفت: *خیلی خوجگلهههه 🥹* هانا که دلش از این همه مهربونی آب شده بود، گفت: «تو هم خیلی خوشگلی عزیزم، چه موهای قشنگی داری!» فضا چنان گرم و صمیمی بود که هانا حس کرد انگار سال‌هاست عضو این خانواده‌ست. نه خبری از اون استرس اولیه بود، نه دلهره‌ای. فقط عشق و لبخند و آغوش‌های گرم...و توی همون لحظه، از لای پرده‌های طبقه بالا، یه سایه آروم رد شد... انگار یه نفر از پشت شیشه داشت نگاه می‌کرد. کسی که هنوز نیومده بود به استقبال... ادامه دارد... کپی؟هرگز