♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 57
نشسته بودیم کنار خاک مامان، سکوت سنگینی روی دوشم سنگینی میکرد. ناگهان گوشی خاله زنگ خورد؛ بلند شد و چند قدمی دورتر رفت تا جواب بدهد. من همانجا ماندم، غرق در فکر و خیال، چشم دوخته به سنگ قبری که انگار تمام دنیا را در خودش جا داده بود.
یک لحظه... صدایی شنیدم. خندهای که سالها بود فقط در خوابهایم میشنیدم. چنان آشنا و چنان دور که انگار از لابهلای سالها میآمد. لرزهای خفیف از میان شانه هایم گذشت و باد سردی از لای درختها وزید؛ برگها مثل پردهای که آرام کنار زده باشند، به نرمی تکان خوردند.
صدای هاکان بود؟ آن جملهی آشنا: «تو هنوز همان کودکی هستی که میان سایهها گم میشود.»
چرخیدم. هیچکس نبود. فقط ردی از عطر آشنایی در هوا پیچیده بود؛ عطری که سالها بود در کوچههای خیال دنبالش دویده بودم.
دوباره همان خنده آمد. این بار نزدیکتر، زندهتر. آنقدر نزدیک که انگار کسی درست پشت سرم ایستاده باشد. نفسم برای یک لحظه رفت.
گفتم: «اگه... اگه واقعاً خودتی... چرا نمیبینمت؟»
سکوت. اما سکوتی که در دلش هزاران حرف ناتمام میسوخت.
دستانم را روی سرم گذاشتم، جیغی کشیدم و دیگر نفهمیدم چه شد... فقط سیاهی مطلق...
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 57 نشسته بودیم کنار خاک مامان، سکوت سنگینی روی دوشم سنگینی میکرد. نا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hah7t3v&btn=ناشناس
شنوای نظراتتون هستم این پارت چه🙃 حس حالی داشت حتما نظر خوتون بگید 🙃