هدایت شده از M̶𝗲𝗹𝗼d̾𝘆"H̷𝗮͜͠𝗺𝗶꯭𝗺
میشه برگردیم آمار قبل؟!💔🥲
فندوم کمک کنید✨
@hamiiiisalehi
#فورمرامی
هدایت شده از M̶𝗲𝗹𝗼d̾𝘆"H̷𝗮͜͠𝗺𝗶꯭𝗺
من یه چنل دیلی دارم خیلی فعالیت هاش خوبه🥲✨
خوشحال میشم بیاید🤏🏻💘
@vibeeeee
(همسایه اگر نباید این فور رو میدادم پاک کن زیبا)
𝑝𝑎𝑟𝑡:
#16
ملودی : منم اومدم برم جلو که پام خورد به میزی که اونجا بود تعادلمو از دست دادم نزدیک بود که بخورم زمین دیدم حامیم یه قدم به سمتم برداش و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفتم :
حامی : مراقب باش بچه
از زبان ملودی : اینو که گفت انگار من لال شده بودم اصلا نمیدونم چطور منو گرفت و چه اتفاقی افتات و بعد بازو هاشو گرفتم و خودمو ازش فاصله دادم و گفتم :
ملودی : باشه ؛ مرسی که نزاشتی بخورم زمین 🫠
حامی : قربونت این دفعه حواستو بیشتر جمع کن 😅
ملودی : باشه 😂
از زبان ملودی : وقتی توی منو توی بغلش گرفت یه حسی بود که تا الان تجربه اش نکرده بود حس امنیت بهم میداد وای بازو هاش از هیکل من هم بزرگ تر بود کنارش که وایمیستادم انگار بچش بودم سرمو چرخوندم دیدم حامی نشته روی میزش و داره کارشو انجانم میده رفتم جلو و گفتم :
-نمیخواین کمک کنین و بهم یاد بدین چطور کارمو شروع کنم ؟!
+امممم ببخشید انقدر قرق کار بودم یادم رفت شما میتونین کمک من پرونده ها را مطالعه کنین و نسبت به سن و سابقه کاری و تحسیلاتشون الویت بندی کنین و ببرین برای اقای زارع خب من نصفشونو بر میدارم شما میتونین بقیشونو مطالعه کنید
- اهان اوکی
# از زبان ملودی : مشغول کارم شدم و تند تند داشتم همشونو مطالعه میکردم و همینطوری که اقای صالحی گفته بود الویت بندی میکردم کارم تموم شد اومدم بلند بشم که اینا رو ببرم پیش اقای زارع که دیدم حامی داره با تعجب نگاهم میکنه بهش رو کردم و گفت :
-چیزی شده !
+ مطمئنین همه رو به خوبی نگاه کردین
- اره من برم فعلا
#از زبان حامی :
این دختر خیلی باهوش بود با این حال که روز اول کاریش بود تونست حتی زود تر از من کارشو تموم کنه واقعا عجیبه
# نیم ساعت بعد
حامی : داشتم چاییمو میخوردم که دیدم داره میاد سمت اوتاق منم وست اوتا وایساده بودم همین که اومد بیاد داخل باز .......
ادامه دارد :.....
از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
𝑝𝑎𝑟𝑡:
#17
حامی : داشتم چاییمو میخوردن که دیدم داره میاد سمت اوتاق منم وست اتاق وایساده بودم
#از زبان ملودی :
داشتم میومدم سمت اتاق که دیدم حامی وسط اتاق وایساده و یه لیوان چای هم توی دستشه نمیدونم چی شد ولی پام توی یکی از سرامیک های اونجا گیر کرد و دوباره نزدیک بود بخوردم زمین باز دیدم حامی دوید سمتم و مچ دستمو گرفت و منو چسبوند به سینش و بعد همون مقع ولم کرد و رو بهم کرد کفت :
-چرا انقدر دست و پا چلفتی هستی تو دختر یه دو دقیقه حواسم بهت نباشی کار دست خودت میدیا
ملودی : حامی اینو که گفت خحالت زده شدم هوففف مگه یه ادم چقدر میتونه دستو پا چلفتی باشه مگه بعد رو کردم به حامی گفتم :
-امممم ببخشید از این به بعد بیشتر مراقبم راستی مرسی که نزاشتی بیوفتم 🙂
+اشکال نداره
#از زبان ملودی :
وای نمیدونم چطوری به حامیم بگم ازش خوشم اومدم میخواهم که کنارم باشه از یه طرف نمیدونم چطوری بهش بفهمونم و هم میترسم بهش بگم داشتم دیونه میشم یه دیدم حامی دارم بهم میگه :
-خانم فلاحتی ، خانم فلاحی
+جانم بفرمایید !
-کجایین چند بار صداتون زدم تایم کاریتون توی شرکت تموم شده اگر دوست دارید میتونین برین
+اهان مرسی
-من دارم میرم اینم کلید اوتاق شما هر وقت خواستین برید درو هم قفل کنید با اجازه من رفع زحمت کنم
+ نه منم دارم میرم دیگه خودتون درو قفل کنید
-اهان باشه
#از زبان ملودی : وسایلمو جمع کردم و اومدم بیرون همراه منم حامی اومد بیرون بعد دوتایی پله ها رو اومدیم پایین و بعد به حامی گفتم :
-خسته نباشین خدافظ
+همچنین خدافظ
از زبان ملودی : الان که دارم به حامی نزدیک تر میشم بیشتر به حرف اقای زارع پی میبرم که اونقدرم که من فکر میکنم مغرور و سرد نیست نمیدونسم چکار منم اسنب بگیرم برم به سمت کافه ای که حامی همیشه میره یا برم پیش النا براش داستان امروزو توضیح بدم یا برم خونه در حال تفکر بود که دیدم .....
ادامه دارد : ......
از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
Part:
#18
در خال تفکر بودم که دیدم .....
حامیم با ماشین اومد کنارم وایساد و گفت :
- تو چرا هنوز نرفتی اگر دوست داری سوار شو من ببرمت خطرناکه توی ظهر یه دختر اونم تنها اینجا وایسه
+ نمیدونستم چی جوابشو بدم از یه طرفم میترسیدم اگر جوابشو رد کنم ناراحت بشع رو کردم بهش و گفتم :
اگر مشکلی برات ایجاد نمیکنه و اذیت نمیشه !
حامی : نه اوکیه سوار شو 😕
از زبان ملودی : سوار ماشینش شد و ازم پرسید :
- کجا میری ؟
+هان ! منظورت چیه که کجا میرم ؟
- 😂😂😂منظورم اینه که خونتون کجاست چکار با خودت دارم 😂🤌🏻
+اهان خب درست بگو
#از زبان ملودی : ادرس خونمونو بهش گفتم و بعد راه افتاد به سمت خونمون توی مسیر حتی یه بار هم بهم نگاه نکرد و فقط نگاهش به خیابون بودددددد مگه داریم همچین پسری اخه مگه ادم میتونه چقدر جذاب باشه 😭🤌
همینطوری داشتم نگاهش میکردم که رو کرد بهم و گفت :
-اتفاقی افتاده اینطوری زل زدی بهم ؟ 😂
+بازم روم نشد بهش بگم که ازش خوشم اومد ولی فکر کنم خودش متوجه این مضوع شده بود و بعش گفتم
- نه چیزی نشده
حامی : احساس میکنم از صبح میخوای یه چیزی لگی ولی نمیتونی چیزی شده ؟!
ادامه دارد : ....
از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
Part:
#19
حامی : احساس میکنم از صبح میخوای یه چیزی بهم بگی ولی نمیتونی چیزی شده ؟
ملودی : نه چیزی نشده که :/😕
حامی : اهان اومی خدافظ فعلا
ملودی : خدافظ
# از زبان ملودی :
فقط منتظر بودم که حامی بره و شروع کنم به ذوق کردننننننن نمیدونستم دارم چکار میکنم چی دارم میگم فقط میخواستم یه طوری به النا اینو بگم وایییی انگار دیونه حامی شده بودم تا چه اندازه اخه یه نفر میتونه انقدر جنتلمن و اقا باشه 😭🤌🏻
نمیدونسم دارم با زندگیم چکار میکنم چرا وقتی ازم پرسید چیزی میخوای بهم بگی من گفتم نه 🤦♀️ اصن ولش رفتم داخل و ناهارمو خوردم بعد زنگ النا زدم و تمام ماجرای امروزو براش تعریف کردم و قرار شد بیاد پیشم
تا النا اومد منم یکم استراحت کردم که صدای زنگ النا اومد که پشت در منتظر من بود رفتم درشو باز کردم و گفت :
-وای النا نگم برات امروز چه اتفاق هایی که نیوفتاددددد 😭🤌🏻
+ ببین النا همه رو بشین دوباره واسم توضیح بده اوکی ؟
- زبونم بند اومده فقط میخوام گریه کنممم 😭
+ زنیکه کمشو ببینم 🙄
- مرض چته سلیطه
+چیزیم نیست از وقتی که من اومدم فقط داری عر میزنی
-خو چکار کنم نمیشه نمیتونم همش حامی جلوعه چشمامه
+چه غلط های زیادی
- وای گفتم منو رسوند به خونه وای توی شرکتو نگم فقط دوبار منو گرفت توی بغلششش وای النااااا چکار کنم 😭
+هان ؟ جان ؟ ملودی چی داری میگی جدی هستی الان یعنی چی منو رسوند خونه ؟
ادامه دارد :.....
از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎