eitaa logo
𝑟𝑎𝑧 𝑐ℎ𝑒𝑠ℎ𝑚𝑎𝑠ℎ𐙚𓏲ּ˙.⋆
121 دنبال‌کننده
5 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بــهـ نـامـ حـامـیـمـ حـامـیـمـ! رمـانـ راز چـشـمـاشـ..🌚✨ تـقـدیـمـ نـگـاهـ هـایـ زیـبــاتـونـ👀🎼 𝐬𝐭𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟒𝟎𝟓.𝟏.𝟐𝟑
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑝𝑎𝑟𝑡: #4 النا : نمیدونم ملودی : خب ولش زیاد مهم نیست بریم النا : گفتی اسم پسره چی بود ؟! ملودی : حامی صالحی چرا مگه ؟ النا : هیچی همینطوری پرسیدم ملودی : النا نهههههه این کا رو نکنیاااا النا : بشین سر جات بچه توی کار منم دخالت نکن 😏🙄 ملودی : د آخه زن خب اگر بفهمه که من روش کراشم که کلا از شرکت اخراج میشم النا لطفا اون نقشه های که توی ذهنت هستن را به کل فراموشش کن اوکی ؟! النا : به من که اعتماد داری ؟! ملود : خب معلومه که اره النا : پس توی کار منم دخالت نکن چون قرار نیست بفهمه تو که میدونی یه رفیق داری که از مامور FBI هم اعطلاعاتش بیشتره 😌👌 ملودی : النا من اگر توی این شرکت قبول نشدم میکشمتا 😒 النا : باشه حالا اعصبانی نشو 😂 ادامه دارد :....... از قلم : elina
𝑝𝑎𝑟𝑡: #5 النا : باشه حالا اعصبانی نشو ملودی : از دست کارای تو دختر النا : کجا بریم ؟ ملودی : من نمیدونم ماشالا شما مامور FBI هستین 🙄 النا : باشه حالا قهر نکن دیگه 😂😂 ملودی : همینی که هست النا : خب باشه بریم همین نزدیکیا یه کافه هست ؟ ملودی : بریم ( با یه لحن اعصبانی و سرد ) دقیقه بعد ...‌ حامی : اخ خسته شدم از این کار لعنتی باشم برم کافه همینجا یه قهوه بخورم از اون شرکت اومدم بیرون همین که اومدم پایین یادم اومد که سوییج را روی میز جا گزاشتم و مجبور شدم دوباره برگردم بالا النا : خانم خشکله رسیدم افتخار نمیدین از ماشین بیاین پایین ؟! 😂 یا بگم بیان براتون فرش قرمز پهن کنن 😂 ملودی : نه خودم میام پایین النا : دوتامون از ماشین پیاده شدیم و وارد کافه شدیم کافه ای که رفته بودیم خیلی فضای ارامش بخشی داشت :) 🤍🦢 همینطوری تو حال خودم بودمم که یهو ادامه دارد :....... از قلم : elina
سریع بیا که دوتا پارت گذاشتیم💘🤌🏻
𝑝𝑎𝑟𝑡: #6 همینطوری تو حال خودمون بودیم که دیدم ملودی داره یه طور عجیبی رفتار میکنه 😕 النا : ملودی اتفاقی افتاده چرا اینطوری شدی ؟ ملودی : تا دیدم النا داره این خرف را میزنه به سرعت خودمو جمع و جور کردم و گفت : وا چی چطوری شدم مگه من همیشه همینطوریم النا : برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم و دیدم یه پسر خوش استایل و جذاب اومده داخل کافه بعد یه نگاه به ملودی انداختم و دیدم ملودی بهش خیره شده ملودی : هان چیه چرا اینطوری نگاه میکنی ؟! النا : این پسره که میگفتی این بود ؟ ملودی : قول بده کاری انحانم نمیدی باشه ؟ النا : باشه خب بگوه ! ملودی : اره همینطوری در حال بحث بودیم که دیدم اومد میز بقلیه ما نشت و بعد النا با صدای بلند گفت اینو میگی ؟!!! بعد حامیم با یه نگاه سرد و بی روح نگامون کرد :) من همون لحظه دلم میخواست زمین دهن باز کنه و برم زیر زمین 🙂🥲 ملودی : هوووو نمیتونی آروم تر بگی خببب 🤦‍♀️ النا : این اینجا چکار میکنه ملودی : من چمیدونم اومده سر قبر من 😒 سریع بخور تا بریم ابرومونو بردی ! حامی : نمیدونم چرا اینا اینطوری رفتار میکنن مغزم داشت از صدای پچ پچ هاشون منفجر میشد پا شدم و رفتم تا حساب کنم و بعد دیدم یکی از اون دختر ها امروز برای کار اومده بود شرکت ولی زیاد توجه نکردم و رفتم ادامه دارد :...... از قلم : elina
𝑝𝑎𝑟𝑡: #7 # چند ساعت بعد از زبان النا : رسیدم خونه و لباسامو عوض کردم و لبتابمو برداشتم و شروع کردم از همه جا درباره این پسره تحقیق کردن همینطوری یه دو ساعت در حالا تحقیق بودم که فهمیدم حامی قبلا حدود 6 سال پیچ ریئس یه باند خلافکار و قاچاقچی م//و//ا//د بوده و برای این که دشمناش پیداش نکن اسمشو تغیر داده و یه زندگی فیک برای خودش ساخته و اسم اصلیش هم علیرضا هست و اسمشو به حامی تغیر داده که از زندگی قبلیش بتونه دست بکشه و یه طورایی فرار کنه تا یه زندگی بعتری بسازه وقتی اینو فهمیدم تعجب کردم که چطوری توی همچین شرکتی مشغول به کار هست همون مقع زنگ زدم به ملودی و این مضوع را بهش گفتم ملودی هم اول باورش نمیشد از زبان ملودی : باورم نمیشه که حامیم همچین ادم خطرناکی باشه همینطوری من توی فکر بود و خونه رو سکوت خاصی داشت که یهو تلفن خونه شروع کرد به زنگ خوردم رفتم که ببینم کی زنگ زده و چکارم دارم +بله بفرمایید _سلام از شرکتی که صبح اومدین و فرم پر کردین تماس میگریم باهاتون + اهان خب بفرمایید ! - خب شما میتونید فردا صبح ساعت 10:30 تشریف بیارین شرکت که درمورد کار یه جلسه باهم داشته باشیا _ حتما باعث افتخارم هست فعلا خدافظ +خدافظ النا : وقتی این خبر را شنیدم از خوشحالی میخواستم پرواز کنم که بالاخره تلاش هام نتیجه دادن 🥹😭🤌🏻 همون مقع دیگه دلم اروم گرفت ولی از یه طرف کل فکرم شده حامی که : چی هست ؟ کی هست ؟ چکار میکنه ؟ برای چی اسم جعلی برای خودش ساخته ؟ و .....‌..... خودمو جمع و جور کردم که ...... ادامه دارد .... از قلم : elina
برای پارت بعدی امارو برسونین 50💘✨️
به دنیایی آبی مووودی من خوش آمدید ✨💙 https://eitaa.com/joinchat/1981023798Caee4c8fe72
امار جدیدمون مبارکمون باشه 🤏🏻🥺
همین امشب پارت بزارم واستون ؟!💙🦋
𝑝𝑎𝑟𝑡: #8 خودمو جمع و جور کردم که ..... یهو دیدم زنگ خونه به صدا در اومد رفتم ببینم که کیه اینطوری داره مثل گاو زنگ میزنه که النا خانم پشت در بود 😒 ملودی : هوووو سلیطه چیه ؟ النا : کارم واجبه حتما باید بیام تا برات توضیح بدم ملودی : هوفففففففف بیا بالا النا : سلام ببین آمار کامل پسره را در آوردم ملودی : خب کو ؟ کجاست ؟ النا : توی لبتابمه الان بهت نشون میدم ملودی : النا النا : جونم ؛ سریع بیا تا برات تعریف کنم ملودی : خب یه دو دقیقه بصبر ؛ از همون شرکتی حامیم داخل کار میکنه بهم زنگ زدن النا : خب ! ملودی : بعدش گفتن که میتونم فردا صبح برم درمور کار یه جلسه بزاریم النا : جدی میگی الان ؟ ( با تعجب ) ملودی : اره مگه باهاش شوخی دارم ؛ ببین هرچی که تا الان میدونی درباره حامی را میخوام مو به مو ریز به ریز برام تعریف کنی اوکی ؟! النا : باشه حالت افتخار نمیدین بشینین ؟ ملودی : اومدم 🙄 النا : خب همونطور که بهت گفتم قبلا توی یه باند خلافکار بوده و توی به خانواده پولدار به دنیا اومده و بچه اول خانوادست یه خواهر و یه داداش کوچیک تر از خودشم داره اسم خواهرش کمنده اسم برادرشم مهراد خونه پدریش توی لواسان تهران هست و خونه خودشم در حال حاضر توی خیابون پیروزی هست درست نزدیک شرکتی که داخلش کار میکنه و 28 سال هم سن داره و چون نوه اول بوده پدر بزرگش حامی رو از بچه گی پیش خودش نگه میداره و مراقبشه همه چی خوب بود تا وقتی که حامی به سن 18 سالگی رسید و اون مقع پدر بزرگش که از بچه گی در حال اموزش بوده را میاره داخل باند خودش و داخل اون باند بهترین اون بند حامی بود که بخواطر مرگ پدر بزرگش از کار های خلاف و م//و//ا//د سیع کرد دوری کنه و برای رد گم کنی برای خودش یه زندگی فیک بسازه و از سن 21 سالگی این کار را انجام داده 😌 خب دیگه سوال چیزی نداری زیبا ؟! ملودی : من تعحب کردم از این همه اعطلاعاتی که النا داشت انگار مدیر برنامش بود و گفتم : نه مگه چیز دیگه ای هم مونده که بگی ؟! ادامه دارد .... از قلم : elina
تقدیم به چشمای زیباتون 🤏🏻👀
امشب ساعت 21 پارت میدم 🤏🏻😭