𝑟𝑎𝑧 𝑐ℎ𝑒𝑠ℎ𝑚𝑎𝑠ℎ𐙚𓏲ּ˙.⋆
𝑝𝑎𝑟𝑡: #12 حامی : اخه ؛ دستیار نمیخوام من ، من حاضرم بیشتر توی شرکت بمونم و کار کنم ولی دستیار نداشت
𝑝𝑎𝑟𝑡:
#13
# فردای اون روز :
حامی : از خواب پا شدم نگاه به ساعت گوشیم انداختم ساعت 10 بود از جام بلند شدم و مثل همیشه رفتم بیرون و یکم قدم زدم و قهوه خوردم برگشتم خونه یه چیزی واسه ناهار اماده کردم و بعدشم لب تابمو برداشتم و به کارم مشغول شدم و ناهارمو خوردم یکم استراحت کردم
بعدش ساعت حدودا 5 اینا شده بود بلند شدم و یه دوش گرفتم و اماده شدم از اینجا تا لواسان هم حدودا یه 45 دقیقه تا 1 ساعت راه بود پس باید زود تر اماده شدم که 7 اوجا باشم دیگه کم کم شروع کردم به راه افتادن به سمت خونه .....
ملودی : اصلا نمیدونستم فردا میخوام چطوری با حامی روبه رو بشم و اصلا باید چکار بکنم همینطوری توی حال خودم بودم که یهو موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن النا بود بعد جواب دادم ببینم چکارم داره میخواست باهم بریم بیرون پس پاشدم که اماده بشم و یه خورده هم درباره فردا باهاش صحبت کنم
#یک ساعت بعد
حامی : رسیدم به خونه رفتم جلو و زنگ خونه رو زدم بعد مامانم جواب داد :
_شما
+منم علی رضا
_عه پسرم اومدی بیا بالا 🥹
حامی : اروم اروم پله ها رو تی کردم و رفتم وقتی رسیدم و در خونه را باز کردم پدر و مادرمو دیدم که دوتاشون دم در منتظر من بودن بعد من گفتم :
+سلام مامان سلام بابا
بعد هنوز حرفم تموم نشده بود که مامانم بغلم کرد و گفتم سلام پسرم و همینطور پدرم رفتم داخل و کمند رو دیدم که داشت میزو میچیند اولش که کمندو دیدم باورم نمیشدم اون دختر کوچولو بامزه قدیم انقدر زود یه خانم شده باشه بعدش کمند بلند داد زد :
+سلام داداشی
حامی : اینو که گفت با اون صدای ناز و دخترونش قند توی دلم آب شد و گفتم :
- سلام اجی کوچولو
سرمو چرخوندم که اونجا مهرادو دیدم که داره میاد به سمت دستشو آورد جلو و گفت
+قدیما سلام میکردنا 😅
-ببخشید که من بزرگ تر هستما 😁
+اوخ ببین داداش بزرگ تر ما چه سیسی گرفته برای داداش کوچیک ترش 🙄😂
همینطوری داشتیم دعوا میکردیم که مامانم گفت :
+مهراد بزار علیرضا بیاد داخل بعد شروع کنید به دعوا کردن
حامی : مهرادو بغل کردم و گفتم مادر دعوا که نمیکنیم فقط دلمون واسه هم تنگ شده 😂
مهراد : حق با علیرضاعه 😂
کمند : داداشیا باید یاد آوری کنم که شما دوتا یه خواهر هم دارین 😒🤌🏻
حامی : رفتم سمت کمند و سرشو چسبوندم به سینم و یه بوسه به موهاش زدم و گفت :
+من که یه دونه اجی کوچولو بیشتر ندارم 😌
کمند : اینو که بهم گفت نمیدونسم چی جوابشو بدم بعد بغلش کردم بغلش یه حس امنیت خاصی داشت :)
ادامه دارد ......
از قلم الینا :𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
𝑝𝑎𝑟𝑡:
#14
کمند : اینو که بهم گفت نمیدونستم چی جوابشو بدم بعد بغلش کردم بغلش حس امنیت خاصی داشت
همینطوری توی بغلش بودم که مامانم گفت :
-کمند ، علیرضا ، مهراد اگر از دیدن هم سیر شدین تشریف بیارین 🙄😂( با یه لحن شوخی و گرم )
کمند : عه مامان
حامی : اومدیم مامان
#از زبان حامی
کمند ازم فاصله گرفت منم دستمو انداختم دور گردنش و به سمت پذیرایی رفتیم بعد دستتشو گرفتم و اونو نزدیک به خودم کردم و گزاشتمش کنارم روی مبل بعدش صدای مهراد هم زدم که بیاد پیشمون که مامانم گفت :
-علیرضا معلومه دلش برای ما تنگ نشده بیشتر بخواطر کمند و مهراد اومده 😁😉
حامی : نه مامان اینطوری هم نیست اخه نگاشون کن ادم اخه دلش میاد این دوتارو ول کنه
هنوز حرفم تموم نشده بود که مهراد از اون طرف خونه داد زد :
مهراد : باشه حالا کشتیمون با بزرگتریت داداش
#از زبان حامی :
مهراد اینو که گفت کل خانواده شروع کرد به خندیدن بعد کمند رو کرد به من گفت :
-خب راست کم تر سیس بگیر 😂
حامی : دستمو زدم به شونه های کمند و گفتم :
-تو که اجی کوچولو خودمی مهراد زیاد مهم نیست 😂(با یه لحن شوخی )
مهراد : که من مهم نیستم اره به وقتش واسه دوتاتون دارم 😒🤌🏻
حامی : تو هم مهمی فقط کمند فرق داره 😁
اینو گه گفتم کمند پرید توی بغلم و دستاشو دور کمرم حلقه گردو گفت :
-داداشی 🤏🏻🥺
مهراد : باشه باشه جمع کنین خودتونو 😂
کمند : حسودیت شد 😂
مهراد : معلومه که نه
حامی : بابا باشه دعوا نکنین 😂
از زبان حامی :
بحثم که با مهراد و کمند تموم شد نشتیم دور هم و یکم خاطره تعریف کردیم و مامانم و بابام هم جوری قربون صدقم میرفتن که انگار اون بچه کوچولو قدیمم واسشون ساعت کنارشون خیلی دیر گذشت تا به خودمون اومدیم دیدین ساعت شده 10 شب و بلند شدیم شام خوردیم و تا ساعت 1 اینا اونجا بودم و بعد خدافظی کردم و اومدم خونه 🙂
حسی که داشتم غیر قابل توصیف بود انگار یه تیکه از وجودم توی اون خونه جا مونده بود :) ❤️🩹
ادامه دارد :........
از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
𝑝𝑎𝑟𝑡:
#15
#فردای اون روز :
#از زبان ملودی : الارم گوشم شروع کرد به صدا در اومدم ، کل بدم خسته بود نمیدونستم حتی چطوری از جام پاشم و الارمو قطع کنم بالاخره بلند شدم چون امروز روز اول کاریم توی اون شرکت بود نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 7:30 سریع یه دوش گرفتم بعدش رفتم صبحانه خوروم و شروع کردم به ارایش کردن و اماده شدن
#از زبان حامی :
ساعت های 8 اینا بود که بیدار شدم بلند شدم شروع کردم به اماده شدن طبق معمول هم که صبحانه نخوردم و سوار ماشین شدم که برم یه قهوه بگیرم بعدشم برم شرکت بعد یادم افتاد که امروز خانم فلاحتی هم قراره بیاد
اینطوری اعصابم بیشتر خورد شد ولی به کارم ادامه دادم و دقت زیادی نکردم
ملودی : ساعت 10 رسیدم به شرکت و اقای زارع رو دیدم که با یه خوش امد گویی گرم و صمیمانه همراهم کردن و دقیق منو بردن توی اون اوتاقی که حامی بود درست نزدیک به میز حامی میز کاریی منم بود ولی یکی فاصله هم داشت بعد با اقای زارع مشغول صحبت بودیک که یهو صدای در اومد حامی بود اومد داخل و گفت :
حامی :سلام میتونم بپرسم شما دو نفر توی اتاق کار من چکار میکنین ؟
ملودی : سلام من دست یار جدید شما هستم و از این به بعد قراره باهم روی پروژه ها کار کنیم اسمم فکر کنم بدونی ملودی فلاحی هستم از اشناهستون خوشبختم 😊
اقای زارع : نیاز به من نیست خانم فلاحتی همچیو بهتون گفتم
از زبان حامیم : با یه نگاه سرد به اقای زارع بهش فهموندم این چرا توی اتاق منه !!
اقای زارع : اهان خانم فلاحتی از این به بعد در کنار شما مشغول به کار میشن ممنون میشم شما بیشتر راجب کار باهاشون صحبت کنین الانم تنهاتون میزارم تا باهم اشنا بشین فعلا
رفتم بیرون و در هم پشت سرم بستم و خدا خدا میکردم که حامی و ملودی باهم کنار بیا
حامی : وقتی دیدم اقای زارع اینطوری گفت منم دیگه چاره ای نداشتم جز این کخ
که قبول کنم و بعد رو به ملودی کردم و دستمو بردم جلو و گفتم : خوشبختم از اشنایی با شما منم حامی صالحی هستم شما هرطور راحتین میتونین صدام کنین
ملودی : منم اومدم برم جلو که ......
ادامه دارد :.....
از قلم :𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
هدایت شده از M̶𝗲𝗹𝗼d̾𝘆"H̷𝗮͜͠𝗺𝗶꯭𝗺
میشه برگردیم آمار قبل؟!💔🥲
فندوم کمک کنید✨
@hamiiiisalehi
#فورمرامی
هدایت شده از M̶𝗲𝗹𝗼d̾𝘆"H̷𝗮͜͠𝗺𝗶꯭𝗺
من یه چنل دیلی دارم خیلی فعالیت هاش خوبه🥲✨
خوشحال میشم بیاید🤏🏻💘
@vibeeeee
(همسایه اگر نباید این فور رو میدادم پاک کن زیبا)
𝑝𝑎𝑟𝑡:
#16
ملودی : منم اومدم برم جلو که پام خورد به میزی که اونجا بود تعادلمو از دست دادم نزدیک بود که بخورم زمین دیدم حامیم یه قدم به سمتم برداش و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفتم :
حامی : مراقب باش بچه
از زبان ملودی : اینو که گفت انگار من لال شده بودم اصلا نمیدونم چطور منو گرفت و چه اتفاقی افتات و بعد بازو هاشو گرفتم و خودمو ازش فاصله دادم و گفتم :
ملودی : باشه ؛ مرسی که نزاشتی بخورم زمین 🫠
حامی : قربونت این دفعه حواستو بیشتر جمع کن 😅
ملودی : باشه 😂
از زبان ملودی : وقتی توی منو توی بغلش گرفت یه حسی بود که تا الان تجربه اش نکرده بود حس امنیت بهم میداد وای بازو هاش از هیکل من هم بزرگ تر بود کنارش که وایمیستادم انگار بچش بودم سرمو چرخوندم دیدم حامی نشته روی میزش و داره کارشو انجانم میده رفتم جلو و گفتم :
-نمیخواین کمک کنین و بهم یاد بدین چطور کارمو شروع کنم ؟!
+امممم ببخشید انقدر قرق کار بودم یادم رفت شما میتونین کمک من پرونده ها را مطالعه کنین و نسبت به سن و سابقه کاری و تحسیلاتشون الویت بندی کنین و ببرین برای اقای زارع خب من نصفشونو بر میدارم شما میتونین بقیشونو مطالعه کنید
- اهان اوکی
# از زبان ملودی : مشغول کارم شدم و تند تند داشتم همشونو مطالعه میکردم و همینطوری که اقای صالحی گفته بود الویت بندی میکردم کارم تموم شد اومدم بلند بشم که اینا رو ببرم پیش اقای زارع که دیدم حامی داره با تعجب نگاهم میکنه بهش رو کردم و گفت :
-چیزی شده !
+ مطمئنین همه رو به خوبی نگاه کردین
- اره من برم فعلا
#از زبان حامی :
این دختر خیلی باهوش بود با این حال که روز اول کاریش بود تونست حتی زود تر از من کارشو تموم کنه واقعا عجیبه
# نیم ساعت بعد
حامی : داشتم چاییمو میخوردم که دیدم داره میاد سمت اوتاق منم وست اوتا وایساده بودم همین که اومد بیاد داخل باز .......
ادامه دارد :.....
از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎
𝑝𝑎𝑟𝑡:
#17
حامی : داشتم چاییمو میخوردن که دیدم داره میاد سمت اوتاق منم وست اتاق وایساده بودم
#از زبان ملودی :
داشتم میومدم سمت اتاق که دیدم حامی وسط اتاق وایساده و یه لیوان چای هم توی دستشه نمیدونم چی شد ولی پام توی یکی از سرامیک های اونجا گیر کرد و دوباره نزدیک بود بخوردم زمین باز دیدم حامی دوید سمتم و مچ دستمو گرفت و منو چسبوند به سینش و بعد همون مقع ولم کرد و رو بهم کرد کفت :
-چرا انقدر دست و پا چلفتی هستی تو دختر یه دو دقیقه حواسم بهت نباشی کار دست خودت میدیا
ملودی : حامی اینو که گفت خحالت زده شدم هوففف مگه یه ادم چقدر میتونه دستو پا چلفتی باشه مگه بعد رو کردم به حامی گفتم :
-امممم ببخشید از این به بعد بیشتر مراقبم راستی مرسی که نزاشتی بیوفتم 🙂
+اشکال نداره
#از زبان ملودی :
وای نمیدونم چطوری به حامیم بگم ازش خوشم اومدم میخواهم که کنارم باشه از یه طرف نمیدونم چطوری بهش بفهمونم و هم میترسم بهش بگم داشتم دیونه میشم یه دیدم حامی دارم بهم میگه :
-خانم فلاحتی ، خانم فلاحی
+جانم بفرمایید !
-کجایین چند بار صداتون زدم تایم کاریتون توی شرکت تموم شده اگر دوست دارید میتونین برین
+اهان مرسی
-من دارم میرم اینم کلید اوتاق شما هر وقت خواستین برید درو هم قفل کنید با اجازه من رفع زحمت کنم
+ نه منم دارم میرم دیگه خودتون درو قفل کنید
-اهان باشه
#از زبان ملودی : وسایلمو جمع کردم و اومدم بیرون همراه منم حامی اومد بیرون بعد دوتایی پله ها رو اومدیم پایین و بعد به حامی گفتم :
-خسته نباشین خدافظ
+همچنین خدافظ
از زبان ملودی : الان که دارم به حامی نزدیک تر میشم بیشتر به حرف اقای زارع پی میبرم که اونقدرم که من فکر میکنم مغرور و سرد نیست نمیدونسم چکار منم اسنب بگیرم برم به سمت کافه ای که حامی همیشه میره یا برم پیش النا براش داستان امروزو توضیح بدم یا برم خونه در حال تفکر بود که دیدم .....
ادامه دارد : ......
از قلم : 𝑒𝑙𝑖𝑛𝑎