eitaa logo
♡زاپ‍‌اس‍‌ ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌ ♡
233 دنبال‌کننده
27 عکس
70 ویدیو
0 فایل
زاپاس کانال گاندوییمونه😊 لینک کانال اصلی؟ بله بفرمایید:) https://eitaa.com/romanFms
مشاهده در ایتا
دانلود
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: بله علی سایبری: سلام اقامحمد‌.رسول چطوره؟ محمد: سلام خوبه .بهتر هم میشه... علی سایبری:خداروشکر.اقا محمد یه چیزی پیدا کردیم.. محمد: تای ابروم بالا رفت و لب زدم: خیره ان شاءالله. چیشده؟ علی سایبری: بله خیره. محلشون رو پیدا کردیم. محمد: چی؟ چطوری؟ علی سایبری: ردیابی که با نقشه رسول وصل شده؛ ماشین رفته به یه منطقه کویری دور از تهران.حدودا سه ساعتی راه هست تا اونجا .با تصاویر ماهواره ای چک کردم. یه خونه باغ بین کویر.جایی که هیچکس مقصدش اونجا نمیتونه باشه به جز همون آدمایی که میدونید... محمد: به آقای عبدی گزارش بده.منم الان راه میوفتم میام.احتمالا اگر مطمئن بشیم که همشون اونجا هستن عملیات دستگیری رو شروع میکنیم. علی سایبری: باشه چشم.فعلا خدانگهدار. محمد: تلفن رو قطع کردم.. دستی بین موهای آشفته ام کشیدم و با قرار دادن تلفن داخل جیبم به طرف خانواده همسر رسول رفتم. کنارشون ایستادم و لب زدم: با اجازه من برم کاری پیش اومده.ان شاءالله شب میام پیش رسول. پدر نازگل:برو پسرم.خدا به همراهت.خیلی زحمت کشیدی. نازگل: دستتون درد نکنه آقا محمد. خدانگهدارتون. مادرنازگل:خداحافظ پسرم. محمد: خداحافظی کردم و سریع به طرف درب بیمارستان رفتم. با یادآوری موضوعی به طرف حسابداری رفتم و بعد از حساب کردن هزینه بیمارستان خارج شدم. نگاهی به اطراف انداختم...مورد مشکوکی نبود. سوار ماشین شدم و به سمت سایت حرکت کردم؛ .......... محمد: وارد سایت شدم و مستقیم به طرف میز مرکزی که حالا علی روش جا خوش کرده بود رفتم. سخت مشغول کار بود و هر لحظه سرعت حرکت دست هاش روی کیبورد بیشتر میشد؛ دست گذاشتم روی شونه اش که نگاهش به عقب برگشت. با دیدنم سریع هدفون رو پایین آورد و خواست بلند بشه که نزاشتم و فشاری به شونه اش دادم تا بشینه. در همون حال سلام کرد.جوابش رو دادم وگفتم: خب چه خبر؟ چیشد؟ علی سایبری: هیچی آقا.همونایی که پشت تلفن بهتون گفتم. محمد: دستی به صورتم کشیدم و همونطور که دست دیگه ام که گوشی توش بود رو تکون میدادم گفتم:خیلی خب .علی آدرس دقیق رو بفرست برام. اول مطمئن شو همشون اونجا هستن .علی باید اصل کاری رو پیدا کنیم. زنده یا مرده فرقی نداره.باید پیداش کنیم. علی سایبری: بله چشم. محمد: به عقب برگشتم و خواستم به طرف میز داوود برم که علی صدام‌زد.برگشتم به طرفش و بله ای گفتم که لب زد. علی سایبری: رسول خوب بود؟ محمد:خوبه خداروشکر. نگران نباش فقط حواست به این سوژه ها باشه. علی سایبری: چشم . محمد: به طرف میز داوود رفتم و گفتم: داوود چه خبر؟ داوود: هیچ.همونطور که علی گفت مکانشون رو پیدا کردیم.دارم سعی میکنم شنود تلفن راننده رو فعال کنم تا بفهمیم کیا اونجا هستن. محمد: داوود برام مهمه که نفر اصلی رو بگیریم.اما امنیت جانیِ گروگان ها هم مهمه.حواستون باشه دیر عمل نکنید؛ داوود: چشم.فقط آقا محمد میشه یه چیزی بگم؟ محمد: بگو؟ داوود: حواستون به آریا باشه.این روزا خیلی مشکوک میزنه. رسول هم بهش شک کرده بود. خوده رسول بهم گفت که روش کار کنیم و حواسمون باشه . محمد: چیزی ازش دیدید؟ داوود: من نه خیلی.اما رسول اره فکر کنم. محمد: خیلی خب تو فعلا به کارت برس من خودم حواسم بهش هست. داوود: چشم . محمد: از میز داوود فاصله گرفتم و از پله ها بالا رفتم. از بالا دید بهتری داشتم. نگاهم از روی همه رد شد و روی آریا ثابت موند.داشت با سیستمش کار می‌کرد و چیز هایی روی برگه می‌نوشت. ```````````` پ.ن.محل رو پیدا کردم... پ.ن. و محمدی که حواسش به همه چیز هست؛حتی هزینه بیمارستان رسول:) پ.ن.بازهم آریا صادقی(توی پارت ۵۲ یه اشاره ریزی بهش کرده بودیم) https://eitaa.com/romanFms
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ محمد: تلفن رو برداشتم و شماره ی حامد رو گرفتم‌.باید همین الان با رسول صحبت می‌کردم.بعد از چند بوق جواب داد .به سرعت گفتم: حامد برو پیش رسول گوشیو بده بهش باید باهاش صحبت کنم. حامد: اتفاقی افتاده اقامحمد؟ محمد: تو برو بهش گوشیو بده بعدا بهت میگم. حامد: چشم .من برم اون طبقه بهتون زنگ‌میزنم. محمد: باشه.منتظرم. تلفن رو قطع کردم و دوباره نگاهی به سراسر سایت انداختم. راوی: دست راستش را روی شقیقه اش کشید و نفسی از سر کلافگی از دهان خارج‌کرد. همزمان دست دیگرش که موبایل را در آن جای داده بود به طرف نرده ی کنار پله کشیده شد و تکیه ای به آن داد‌ انگشتانش روی نرده ضرب گرفت و منتظر تماس حامد شد. تماسی که نمی‌دانست از عاقبتش بترسد یا شاد شود.... حامد: از آسانسور خارج شدم و به طرف اتاق رسول رفتم.با دیدن همسر رسول کنار پدر و مادرش،به سمتشون رفتم و بعد از احوالپرسی مختصری،وارد اتاق رسول شدم... چشماش بسته بود. قدم به جلو گذاشتم که از اونجایی که هیچوقت شانس باهام یار نبود،پام به پایه ی تخت گیر کرد و با صورت افتادم زمین... صدایی که بر اثر افتادنم ایجاد شد باعث شد که رسول سریع چشمش رو باز کنه و همزمان با گردنش چشم‌هاش سعی در تکون دادم‌گردنش کنه. سریع از جام بلند شدم و همونطور که سعی می‌کردم موقعیتم رو عادی جلوه بدم لب زدم:اهم‌ببخشید پام گیر کرد به تخت افتادم. رسول همونطور که سعی میکردن لبخندی که تا بناگوش باز شده بود رو جمع کنه با صدایی که ته خنده توش موج میزد گفت. رسول: خدا بگم‌چیکارت کنه حامد.فکر کردم اومدن سراغم . حامد : خب بسه دیگه.اقامحمد کارت داشت گفت بیام گوشیو بدم بهت باهاش حرف بزنی. رسول: چیکار داشت؟ حامد: نمیدونم به منم نگفت.ولی حتما مسئله ی مهمیه که باعث شده به من زنگ بزنه که بیام سراغت وگرنه میتونست تحمل کنه و شب یا فردا خودش بیاد بیمارستان. رسول: خب پس زنگ بزن ببینم چیشده. حامد: باشه صبر کن. همونطور که آروم به کنار تخت رسول قدم برداشتم و به خاطر دردی که توی مچ پام ویراژ میداد آخ آخ میکردم ،به اقامحمد زنگ زدم و گوشیو به رسول دادم؛ خودم هم روی مبل کنار تخت که برای همراه بیمار بود نشستم و زیر لب مشغول غر زدن شدم. رسول: تلفن رو از حامد گرفتم.با پیچیده شدن صدای محمد توی گوشی فوری گفتم: سلام اقامحمد. محمد: سلام خوبی؟ رسول: شکر .حامد گفت کار داشتید باهام.اتفاقی افتاده؟ محمد: رسول.داوود گفت بهش گفتی حواسمون به آریا باشه.چیزی ازش دیدی؟؟ رسول: بله درست گفته.راستش از قبل این تصادف بهش مشکوک بودم. قبل از رفتنم به پرورشگاه و رخ دادن این اتفاقات، دو خیابون پایین تر از سایت دیدمش؛ داشت پیاده میرفت . با سرعت کم دنبالش رفتم. کنار یه شاسی بلند مشکی ایستاد و به شیشه زد. چون عقب تر ایستاده بودم نمیشد درست ببینم و نفهمیدم کی تویه ماشین نشسته.اما دیدم..... ```````````````` پ.ن.و حامدی که خودشو ناقص کرد🤣 پ.ن.نتونستم بفهمم کی توی ماشینه اما دیدم.... https://eitaa.com/romanFms