پارت۱۱۳🔴❌
کسری - جانا من میدونم تو الان بهم علاقه ای نداری ... خودم اینو خوب میدونم ٬
دوست داشتن از شناخت و خواستن سرچشمه میگیره تو هنوز شناخت درستی از من
نداری...
منم الان از تو انتظاری ندارم و نمیخوامم بهت فشار بیارم فقط اینو بدون که خیلی
دوستت دارم.
جانا-کاملا موافقم ٬ این روزها برای ما غنیمته تا هم دیگرو بهتر بشناسیم ٬ تو این دنیا
خیلیا هستن که زندگیشون اونی نیست که دقیقا میخواستن.
___
ساعت تقریبا از ۱۲گذشته بود.
جلوی در خونه پیادم کرد از مهمونا خبری نبود و چراغ ها خاموش بود از کسری
خدافظی کردم و اروم مسیر اتاقمو پیش گرفتم.
روی تخت دراز کشیده بودم به حرفای کسری فکر میکردم ... صدای گوشیم افکارم
رو به هم ریخت یه نگاه به ساعت انداختم ساعت ۰۳:۰۰ سابقه نداشته این موقع کسی
بهم زنگ بزنه
جانا-الو بفرمایید،الو؟
چرا جواب نمیدین
یهو همهی صدا های دنیا اومد توی سرم تو گوشم زمزمه میکردن ... حامیم ... یه آن نفس کشیدن برام غیر ممکن شد.
ادامه در پارت بعد...🥲
هدایت شده از رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
https://daigo.ir/secret/31217297564
ناشناس گذاشتم.
سلام سلام✋
امتحانا چطور میگذره😂
من که امتحانام امروز تموم شد:)✌️