eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
64 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
تهرانیا حالتون خوبه عزیزای دل؟😕
اول بریم ناشناس هارا جواب بدم بعد پارت بدیم:*)
1.چش 2.مال چند روز پیش 3.😂😂 4.باشه عروسکم
1.پارتن؟😂 2.یادم نمیاد کی گفتم🤓 3.عزیزدلی. 4.فدات بشم گلبوم😘
1.شاید یه روز نوشتم🙂 2.چشم دوتا میدم. 3.الان مینویسم. 4.دراز جون عزیزم🥲
1.الان میدم😂 2......؟؟؟😳 3.چش سنبل 4.چشم عزیزم نیاز به قسم خوردن نیس
لذتی که در اذیت کردن هست در هیچ چیز نیس😂😂
پارت۱۲۲🔴❌ جانا: برگشتم تو اتاقم توی اینه یه نگاه به خودم انداختم ... جانا ٬ خوبی ؟ این همون حامیمه ها... مطمئنی که داری میری برادرتو ببینی ؟ چته تو احمق داری چیکار میکنی ؟ شروع کردم به باز کردن دکمه های پیرهنم. خاله صدیقه: جانا جان دخترم بیا پایین ... اومدن جانا: یه نفس عمیق کشیدمو دستم رو گذاشتم روی قلبم ... توروخدا اروم باش ...قلبم دیوانه وار خودشو به سینم میکوبید. پله هارو بدو رفتم پایین . در سالن رو باز کردم و تا ته حیاط دویدم ... به محض دیدن حامیم خودمو انداختم تو بغلش. یه نفس عمیق کشیدم و ریه هامو پر کردم از عطر تنش ... چقدر عوض شده بود ... هیکلش دوبرابر قبل. طرز نگاهش ٬ برق نگاهش مثل قبل بود شایدم بیشتر از قبل حرفای تو نگاهشو میخوندم مثل بی سوادی که تازه خواندن یاد گرفته من به حامیم عادت کردم . بهش وابسته ام . از روزی که خودمو شناختم بهش تکیه کرده بودم حتی تو زمین خوردنای کوچیک ... چشماش بهم حس حمایت رو میداد بابا: میخواین تا شب همینجا بمونیم ؟ ادامه در پارت بعد...🥲
پارت۱۲۲ تقدیم چشمای زیباتون:)
سلام عزیزانم صبحتون بخیر:)
لینک ناشناس سنجاق شد💙🙏