پارت ۱۲۳🔴❌
جانا:
باصدای بابا به خودم اومدم هنوز تو بغل حامیم بودم ...
با خوش حالی دستش رو گرفتم کشوندم سمت خونه.
جانا:
_خاله صدیقه همین اتاق طبقه پایین رو برات اماده کرده.
بابا:
- حامیم قراره برگرده خونش جانا جان .
همه نگاهمون رو دوختیم به بابا ...
کسی اعتراضی نکرد .
حتی حامیم فقط به تکان دادن سرش اکتفا کرد و نشست کنار بابا روی مبل .
تصمیم گرفتم این سکوت مسخره رو بشکنم
یه لبخند زدم و گفتم:
جانا:
تو واسه تحصیل کار رفته بودی یا برنزه کردن.بهت میاداااا
حامیم:
تک خنده ای کردو گفت ٬ توام بزرگ شدی خانم تر شدی ... بهت میادااا
جانا:
قهقه ای زدمو گفتم چی بهم میاد خانمی؟
ادامه در پارت بعد...🥲😕
پارت۱۲۴🔴❌
کسری:
- اون که هستی ... رنگه موهات
جانا:
با این حرف حامیم، اخمای مامان و بابا رفت تو هم بابا سرشو با حرص تکون دادو بلند شد.
بابا:
- من برم زنگ بزنم خبر بدم که امشب بیان ...
مامان:
- منم برم به صدیقه جان کمک کنم دست تنهاس
حامیم :
- خب تعریف کن ... چیکارا میکنی خوش میگذره
جانا:
-اگه بگم خوش میگذره که دروغه
حامیم:
- دوسش داری ؟
جانا:
-چی ؟
حامیم:
- میگم کسری رو دوسش داری ؟
جانا:
-واسه چی میپرسی ؟
حامیم:
- سوال سختی پرسیدم ؟
جانا:
-خب ٬ پسر خوبیه
حامیم:
منم پسر خوبیم ... پس چرا من دوست نداشتی ؟😂😜
ادامه در پارت بعد...🥲