پارت۱۲۲🔴❌
جانا:
برگشتم تو اتاقم توی اینه یه نگاه به خودم انداختم ... جانا ٬ خوبی ؟ این همون حامیمه ها...
مطمئنی که داری میری برادرتو ببینی ؟
چته تو احمق داری چیکار میکنی ؟
شروع کردم به باز کردن دکمه های پیرهنم.
خاله صدیقه:
جانا جان دخترم بیا پایین ... اومدن
جانا:
یه نفس عمیق کشیدمو دستم رو گذاشتم روی قلبم ... توروخدا اروم باش ...قلبم
دیوانه وار خودشو به سینم میکوبید.
پله هارو بدو رفتم پایین .
در سالن رو باز کردم و تا ته حیاط دویدم ...
به محض دیدن حامیم خودمو انداختم تو بغلش.
یه نفس عمیق کشیدم و ریه هامو پر کردم از عطر تنش ...
چقدر عوض شده بود ... هیکلش دوبرابر قبل.
طرز نگاهش ٬ برق نگاهش مثل قبل بود شایدم بیشتر از قبل حرفای تو نگاهشو
میخوندم مثل بی سوادی که تازه خواندن یاد گرفته
من به حامیم عادت کردم . بهش وابسته ام . از روزی که خودمو شناختم بهش تکیه کرده بودم حتی تو زمین خوردنای کوچیک ... چشماش بهم حس حمایت رو میداد
بابا:
میخواین تا شب همینجا بمونیم ؟
ادامه در پارت بعد...🥲
پارت ۱۲۳🔴❌
جانا:
باصدای بابا به خودم اومدم هنوز تو بغل حامیم بودم ...
با خوش حالی دستش رو گرفتم کشوندم سمت خونه.
جانا:
_خاله صدیقه همین اتاق طبقه پایین رو برات اماده کرده.
بابا:
- حامیم قراره برگرده خونش جانا جان .
همه نگاهمون رو دوختیم به بابا ...
کسی اعتراضی نکرد .
حتی حامیم فقط به تکان دادن سرش اکتفا کرد و نشست کنار بابا روی مبل .
تصمیم گرفتم این سکوت مسخره رو بشکنم
یه لبخند زدم و گفتم:
جانا:
تو واسه تحصیل کار رفته بودی یا برنزه کردن.بهت میاداااا
حامیم:
تک خنده ای کردو گفت ٬ توام بزرگ شدی خانم تر شدی ... بهت میادااا
جانا:
قهقه ای زدمو گفتم چی بهم میاد خانمی؟
ادامه در پارت بعد...🥲😕