eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
تایم به فدای تک تکتون🌜✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(پارت ۱۲)❤️‍🔥🌙 -جانا:حامیم خان...حالا دزدی ام میکنی اره ...؟ 😜 -شیشه عطر من اینجا چیکار میکنه ...؟🙄 - حامیم:چیزه ... این ...خب ...این...😶‍🌫 یه قهقهه ای زدمو گفتم حالا چرا هول میکنی...🤪😂 -حامیم:ن ...چه هولی ٬ از شیشش خوشم اومده بود😔😮‍💨 - جانا:باااااش. برای تو ... راستی فردا میای بریم بیرون ...؟🤗 -حامیم: چه ساعتی ؟ مدرسه نمیری؟🕰⌛️ -جانا:امروز که سه شنبه بود منم تا جمعه تعطیلم ...🕺💆‍♀ هر ساعتی که وقتت ازاد بود بریم.🤌 -حامیم: من که همیشه وقتم برای تو ازاده ...🤞 -حامیم:فردا بعداظهر اماده باش میام دنبالت...🚗 صدای مامان اومد... -مامان: بچه ها بیاین شام...🍽🥘 بعداز شام نشستم پای سریاله همیشگیم .📽🎞 تقریبا ساعت ۱۲میشد که شب بخیر گفتمو اومدم سمته اتاقم🚪🛏 یک ساعتی میشد که مشغول درس خوندن بودم ...📖 متوجه صدای گوشیم شدم دنبالش گشتم ...📱 حامیم اس ام اس داده بود.... -حامیم.......... ادامه در پارت بعد🌱✍
سلام قشنگام پارت۱۲ تقدیم به شما😘
عشقای من باید برم تایپ کنم . هر وقت تایپ کردم براتون میزارم❤️‍🔥
412K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه استوری قدیمی چقدر کلاه آبی بهش میاد💙✨
(پارت ۱۳)👻🫂 -اس ام اس حامیم: همه ارام گرفتندو شب از نیمه گذشت.🌘 انچه در خواب نرفت چشم منو یاده تو بود. رفتم سمته اتاقش درو باز کردم دیدم نیست متوجه پرده شدم که با وزش نسیم حرکت میکرد.💨🌬 حامیم رو دیدم که نشسته روی صندلی پاشم گذاشته روی میز خیره شده به اسمان...🪑🌌 نخواستم از اس ام اسی که فرستاده بود چیزی بپرسم چون حالش عجیب غریب شد بود. 📧🗿 یعنی تغیر حامیم رو تو این چند ماه خیلی خوب حس میکردم.🫤 خیلی این اواخر متعجبم میکرد اما خودمو یجورایی قانع میکردم که حتما مشکلی داره و درگیر اونه.😮‍💨😓 - جانا:تو که هنوز بیداری. (نویسنده:خطاب به حامیم) سرشو برگردوند سمتم... - حامیم:خوابم نمیبرد...تو چرا بیداری🦦💆 -جانا:درس میخوندم ...حامیم؟ حامیم- جانم عزیزم؟ -جانا:توعاشق شدی؟ یعنی منظورم اینه کسی توزندگیت هست؟💌 پاشو از رو میز برداشتو روشو کرد به من - حامیم:چطور؟🦭 -جانا:نمیدونم ... حس کردم😶 - حامیم:ن. یه مدتیه بخاطر کارای شرکت و سنگینی درساس که خستم کرده .😓🥱 -جانا: امیدوارم ... 🌱 ادامه در پارت بعد.......🗣✍
پارت۱۳ تقدیم به شما ...❤️‍🔥✍
خب بچه ها یه نفر دیگه به اعضای رمانمون اضافه شد❌👇
کسری پسر عموی جانا و حامیم😎
استوری جدید حامیم تولدِ برادرزاده سعید سال‌افزون هستش امشب❤️‍🔥