(پارت14)🦭✨
-جانا:
سرمو گرفتم سمته اسمان یه نفس عمیق کشیدم .🌌🌬
چند ثانیه ای چشامو گذاشتم رو هم ...👁
هوا خنک بود و بوی گل های بهاری حیاط حس خوبی به ادم میداد ... 🌸
چشامو که باز کردم یه لحظه چشمم افتاد به حامیم دیدم با لبخند زل زده بهم ...🌚
-جانا: گفتم ... چیه ؟ چیشده ؟🤷♀
-حامیم:جانامن کجای زندگیتم؟🌏
چشام از تعجب چهار تا شده بود بماند خندمم گرفته بود از حرفش دلمم به حالش
میسوخت.😁😶 فک کنم باید دنبال ی روانشناس باشم.
خودمو جعمو جور کردمو گفتم.🗣
- جانا:تو کجای زندگیمی!!!!!!!!یعنی چی؟🤷♀ متوجه نمیشم؟
-حامیم: منظورم اینه که چقدر برات مهمم؟ چقدر اهمیت دارم💁♂
-جانا:خب معلومه خییییلی ... اینکه پرسیدن نداره💁♀😉
خندم گرفت دست به سینه شدمو با خنده ازش پرسیدم ...من چی اونوخت ...؟ من
کجای زندگیتم ...؟😂🙈
حامیم یه لبخند زدو گفت ... تو همه ی زندگیمی ... تو خوده زندگیمی❤️🔥🫀
هر چند گنگ بودم اما بالبخند رضایت بخشی ازش تشکر کردم.🙏🫂
با صدای جیغ وداد ساناز از خواب بیدار شدم👀
-جانا:چیه اول صبحی چی شده ؟😫
-ساناز: هی خانم ... اوله صبحی کجا بود ساعت ۱۱ مگه قرار نبود بریم ارایشگاه؟👊😾
-جانا:ن دیگه پشیمون شدم کوتاه نمیکنم👎
-ساناز:هییییییی ........ و.......و......
چندتا فحش آبدار داد قیافشو که دیدم خندم گرفت👀😂
ادامه در پارت بعد....❤️🔥✍