eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
62 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
Haamim Panah.mp3
زمان: حجم: 7.5M
اولین هوش مصنوعیِ ساخته شده با صدای حامیم 🫴🏻 موزیکِ پناه از فرید فرد با صدای حامیم خیلی قشنگه😭
(پارت22)💙🔷 -حامیم: فک کنم اگه میزاشتم موهاتو کوتاه کنی بهتر میشد.😜 کاملا متوجه منظورش شدم.😏 -جانا: نخیررر اقاااا ... اولا بخاطر حرفه شما نبود خودم پشیمون شدم ... بعدشم همشو کوتاه نمیکردم.😌🥇 یه نیش خندی زدو حرکت کرد تا چند دقیقه ای سکوتی بینمون بود.🤫 رسیدیم به اخرین خیابون -جاما:واااااااااااای ... چه خبرررررره!!!!🤯 - حامیم:کاش از اینور نمیومدیم چه تصادفی!...😨 -جانا:حالا چیکار کنیم ...؟ راه فرعی نداره ..؟ اه ... کم دیر شده بود اینجاام موندیم...🤬😤 -حامیم: چیه خیلی عجله داری واسه رفتن ...🙄 بین حرفاش گوشی زنگ خورد ...📱 -حامیم: جانم مامان ... 🩰 داریم میایم تو راهیم تصادف شده ...🚧 ترافیکه ... 🚘نیم ساعت دیگه اونجایم ... خب چیکار کنم مادر من مگه دسته منه ...🤷‍♂ چشم ... باشه ... چشم😮‍💨 گوشیشو پرت کرد روی داشبورد ماشین دستشو گذاشت کنار شیشه ماشین و سرشو تکیه داد به دستش نگاهشم دوخت به بیرون🤥😶‍🌫 -حامیم: جانا... اهنگو عوض کن. توی دلم غر زدمو گفتم ... یبارم اهنگ شاد گوش کن چیزی میشه؟🥴 -حامیم: باشه دوس داری بزار بمونه...🥱 بالحن ارومی گفتم -جانا:چه اهنگی دوس داری بگو عوضش کنم☹️ ادامه در پارت بعد.....😢
پارت22تقدیم به شماها😉
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزتون بخیر باشه😘
وای بچه ها من اصلا نمیرسم پارت بدم خودتون میدونید نزدیک عید هست و کلی کار دارم😕
(پارت23)❤️‍🔥❌ -حامیم: حوصله اهنگ ندارم.😕 گوشیمو وصل کردمو اهنگی رو که دوس داشتم گذاشتم زیر لب زمزمه میکردم ... 🎧 حامیم هراز گاهی نگاهی مینداخت تا اینکه بلاخره راه باز شد.🚗 رسیدیم جلوی در ویلای عموحسن .حامیم دوتا بوق زد . اقا عبدالله نگهبان وباغبون چندساله عموینا درو برامون باز کرد.🤏 - حامیم:نرو پایین بزار ماشینو داخل حیاط پارک کنم ... باهم میریم پایین.😠 از ماشین پیاده شدیمو صدای خندهاشون تا ته حیاط میومد .🙆‍♀ وارد سالن که شدیم هر کسی یه گروه ۳-۴نفره تشکیل داده بودنو گپ میزدن.🗣 اول از همه متوجه چشم غره های مامان شدم ... 👀 که منظورش دیر کردنمون بود.🙍‍♀ -عمو حسن : عمو جان کجایین شما چرا انقد دیر اومدین ؟🤷‍♂ -حامیم: شرمنده عمو جان تصادف شده بود تو ترافیک بودیم.🤦‍♂ -عمو حسن : دشمنت شرمنده پسرم ...👍 جانا جان بیا بغل عمو ببینم چه خبرا عمو ...خوبی ؟🫂 - جانا:ممنون عمو جون سلامت باشید.🤌 از اشپز خونه زن عمو و ستایش (دختر عمم)با بچه تو بغلش میومدن سمتمون باهاشون احوال پرسی کردمو شبنم رو از بغل ستا یش (دختر عمم)گرفتم.👀🫂 مشغول بازی با شبنم شدم خیلی شیرین زبونو دوس داشتنیه😜 ادامه در پارت بعد......😥
پارت23تقدیم یه شماها🤭😍
بچه ها سایت ناشناس بهم ریخته بالا نمیاد لینک و مجبوریم دوباره عوض کنیم😊😞
آره چرا ،اینجوری شدههه؟😂
سلام عشقای من❤️