هدایت شده از رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
گویا ایشون خواهر حامیمه،باز نمیدونم:)🥲 #ارسالی #درخواستی
درخواست یکی از شما قشنگام❤️
763.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبتون به زیبایی این موزیک🥱😴
انگار خیلی هاتون از اینکه پارت دور میدم ناراضی هستین از امروز سعی میکنم روزی دوپارت بدم👌😉
(پارت26)🔴❌
-مامان: وااااا ...چیشد یهو رانندگیش بد شد ؟ !🤷♀
-جانا:اووووووف ... مامان گیر دادیاااا🤦♀
__
جلوی در ویلا با بقیه جمع خدافظی کردیمو به مامان چشمک زدم.
__
-مامان :حامیم جان جانا باما میاد من کارش دارم.
__
از جمع خدافظی کردو رفت.🙋
مامانو باباام تو ماشین گیر داده بودن به تعریف و تمجیدای الکی از بچه های عمه و عمو 🙍♀
بخصوص این کسری کپک...🤦♀
__
رسیدیم جلوی در ٬ در حیاط باز بود ماشین حامیم داخل بود.🚗
__
یه شب بخیری گفتمو پله هارو اروم رو پنجه پا میرفتم بالا...
__
-حامیم :خیر باشه . از کسی فرار میکنی...؟🐲
تکیه داده بود به در اتاقش ودوتا دستاشم تو جیبش.🦦
عین عصا قورت داده ها سیخ سرجام وایسادم😞
با یه لبخند خیلی مسخره ای گفتم ...
-جانا:ن بابا چه فراری ... فقط یکم خستم خوابم میاد😌.
- حامیم:کسری چی میگفت ؟😐
-جانا: کسری کجا؟
حامیم............... -
ادامه در پارت بعد.....😢