eitaa logo
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️‍🩹
61 دنبال‌کننده
266 عکس
81 ویدیو
1 فایل
سلام خوش اومدی به کانال خودت قراره که یه رمان درام همراه با لحظاتی غمگین و طنز را براتون به نمایش بزاریم😉 💌رمان: خورشید و ماه❤️‍🔥 1403/11/23 👩🏻‍💻نویسنده: فرزانه 🎭ژانر: درام
مشاهده در ایتا
دانلود
1.چشم الان 2.مشکل داری میتونی لف بدی قشنگم😊
(پارت28)🔴❌ - حامیم:سلام جانا جان😊 -جانا:لبخندشو که دیدم فهمیدم دیگه دلخور نیس 👏 نزاشتن دودیقه بشینم باز شروع کردن😕 -بابا:جانا جان ماشالا کسری رو دیدی چه اقایی شده برای خودش😌 -بابا :ماشالا پسر کاری و درس خونیه ❤️‍🔥-جانا:،بله . خدا حفظشون کنه. -مامان :خیلی ام با ادب و با نزاکته😜 -حامیم: این چیزا چه ربطی به جانا داره😒 ____ -جانا: چه عجب ... بلاخره تو عمرش یه حرفه خوب زد 😁 هرچند من از حرفای مامان وبابا میخوندم که چی میگن سکوتو شکستم وگفتم:🗣 -جانا:اها راستی مامان دیشب بازم خوابه زندایی رو میدیدم ... باز داشت گریه میکرد ... 😿 داشت ازم حلالیت میگرفت ...🤧 نگاهای مامان و بابا و حامیم به هم قفل شد.😑 -بابا : خیره بابا جان از این خوابا همه میبینن.🤥 -جانا:میخوایین امشب دعوتشون کنیم خیلی وقته که ندیدیمشون ؟🥰 -بابا: باشه عزیزم خودت یکی دوساعت دیگه زنگ بزن دعوتشون کن.😎 -جانا:از سر میز بلند شدمو یه تشکری کردمو از پله ها میومدم بالا حس کردم حامیم پشته سرمه😩 - حامیم:تا پسر دایی عزیزتون بیاد. یکم به درساتون برسید که بعدا وقت نمیکنید.😏✌️ ادامه در پارت بعد.... 🥲
پارت28 تقدیم شما
1.اوهوم🥺 2و3.دادم قشنگا
۱.بعدا متوجه میشید😊 ۲.نمیدونم باید بهش فکر کنم.👍 ۳و۴و۵.چشم🙏
(پارت۲۹)🔴❌ -جانا:این تیکه انداختنش واقعا عصبیم میکرد بی اختیار صدام رفت بالا لحنم تند شد.😕🙃 - جانا:مشکلی داری با من؟ چته تو ؟ من باید همیشه به تو جواب پس بدم ؟ تو چرا ......... 😡 حرف تو دهنم موندو یه طرفه صورتم داغ شد ...😞 صدای سیلی که رو صورتم زد تو گوشم پیچید بغض کردمو سرمو انداختم پایین.😭 همچین زیرلب غرید به بدنم رعشه انداخت.😣 - حامیم:دیگه با من اینجوری صحبت نکن هیچ وقت ... اینو زدم تا یاد بگیری احتراممو نگهداری .😡 رفت تو اتاقشو درو کوبید. چند ثانیه ای دستم رو صورتم خشک شد به مسیر اتاقش خیره موندم.🥺 اشکام سرازیر شده بود ... رفتم تو اتاقمو پشت در نشستم و زانو هامو بغل کردم ...🤥 به این فکر میکردم که چرا حامیم باهام اینجوری رفتار میکنه ... ؟ چرا نرمال نیس ...؟😮‍💨 سرمو گذاشتم رو زانوهام ... نمیدونم چقد گذشته بود ... در اتاقم تقی صدا داد . 🤏 از پشته در بلند شدم جلو اینه صورتمو مرتب کردم.👤 دیدم حامیمه ... سرمو برگردوندم نشستم روی صندلی ....👀 حامیم صندلی کنار تختوگذاشت روبرو نشت ...👥 دستشو گذاشت روصورتم جای که زده بود...🤛 ادامه در پارت بعد...🥲
حال و هوای چنلمون خیلی خرابه😞 دیگه مثل قبل اون انرژی را ندارم😢آمارمون هم که روز به روز داره کمتر میشه.
یه حمایت بکنید ازمون🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام صبحتون بخیر. بچه ها اگه امروز۱۲۰نفر بشیم.❌ •3پارت •چالش •حمایتی میزارم
{های} ❤️ تــوבلـی قشنگم با بودنت در کانال رمان حامی از آیدلتون حمایت کنید🤍🦋 •حامیم همون پسر خوش صداست که کلی طرفدار داره سر به چنلمون بزن پشیمون نمیشی❤️ •تاسیس شده[1403/11/23] برای حمایت ازکانال اعلان هارافعال کنید🤍 •لینک کانالمون https://eitaa.com/romanna •لینک ناشناس https://ngli.ir/562996971977