(پارت۳۳)🔴❌
-مامان و زندایی: چرا حالا۵سال جانا ؟ خبریه ؟😊😁
-جانا:دستمن ... ن ... من ... راستش چیزه میگم درسم مهم تره منظورم این بود.🥴
سریع بشقابمو برداشتمو رفتم سمته اشپز خونه .😶
ای خدا بگم چیکارت کنه حامیم
دست از این کاراش بر نمیداره 🤥
طی شب نیش خندای اشکانو اخم های حامیم رو مخم بود ...🙄
تصمیم گرفتم یه شب بخیر بگمو امتحان فردارو بهونه کنم.🤧
به سرعت پله هارو رفتم بالا کتابمو باز کردمو شروع کردم به دوره کردن.📕📚
نیم ساعتی گذشت ... سروصداشون میومد که خدافظی میکردن.👋
بعد ۱۰ دقیقه صدای قدمای حامیم رو شنیدم که رفت تو اتاقش بعد چند ثانیه برگشت .👀👂
صدای دراتاقشو شنیدم فهمیدم رفت داخل اتاقش ،در اتاقمو اروم بازکردم .🚪🗝
تا دم اتاق خوابش رفتم از پشته پرده حامیمو دید میزدم ...😁
تو گوشیش یه اهنگی پلی میشد ودراز
کشیده بود روی تخت یه دستشم زیره سرش به اسمان خیره شده بود ...اهنگ
گوشیشو قطع کرد.🎧🎬🎼
-حامیم:باید بازم بگم که قایمکی دید زدن کار درستی نیس ...؟😒
(تو دلم گفتم)😁
ای ...تو روحت جانا😞الان بهش چی بگم...😕
-جانا:........
ادامه در پارت بعد...🥲
بچه ها تو این چنل پسر داریم؟من میگم دخترا به پسرا مون بر نخوره؟😢😉
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما آدمه دنیای همدیگه نبودیم💔
https://eitaa.com/romanna
خب قشنگای من امروز که دوتا پارت گذاشتم فردا هم دوباره دو تا پارت میزارم😍❤️