رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
https://eitaa.com/hczjxjn
بچه ها حمایت کنید از چنلشون🙏
(پارت۴۳)🔴❌
-کسری:تو جشن خودت نمیرقصی؟😊
-جانا:فعلا که دارم رقص بقیه رو تماشا می کنم.😏
- یکدفعه نمیدونم حامیم از کجا سرو کلش پیدا شد.😩-حامیم:چرا .........اتفاقا الان میخوایم باهم برقصیم . بزار این اهنگو عوض کنم...😎
اهنگو عوض کردو دستمو گرفت رفتیم وسط🤭
-حامیم: دلم میخواد باهم بگیم به همه عالم👀
که میخوایم همو که عشقمون چقدرخاصه روتوچه حساسم. توام همینی واسم
چون نگاه تو نگاه منومیشناسه🗣🫂
- حامیم:جانا
- حامیم:خیلی دوستت دارم جانم🫀
- جانا:میدونم منم دوستت دارم.(متن آهنگش😂)👇
(وااای مهربونم نمیتونم بی تو بمونم
واای تویی جونم دوست دارم تااخرش ازتوبخونم)
- حامیم:میرم حیاط یه هوایی به سرم بخوره
.
-جانا:واا این چش شد ... حرفم ادامه داشت ...بیخیال رقص شدو رفت.😳
منم یکی از بشقابای کیک و برداشتمو نشستم روی مبل
-اشکان:جانا جان بفرما-جانا:ممنون صرف شد😊
-اشکان: بازم بهت تبریک میگم هم دانشگاه هم تولد .
اومدم کنار پنجره وایسادمو از پشته شیشه حامیمو بابا رو میدیدم ...ازخیلی
حرکاتشون مشخص بود که دارن بحث میکنن ...
إ ...اینا وقعا دارن بحث میکنن😱🙊
ادامه در پارت بعد...🥲
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبتون به زیبایی این موزیک🌙👌
(پارت۴۴)🔴
خیلی دوس داشتم بدونم یهو چیشد که عصبانی شدن🤨 ،حامیم نشست تو ماشینو با سرعت از حیاط رفت بیرون.😳🧐
رفتم سریع سمته در که بابارو دیدم👀
-جانا: حامیمم کجا رفت بابا؟ چرا اعصبانی شدید؟چیزی شده؟👱♀
-بابا:ن دخترم چرا اعصبانی....فرستادم حامیم را دنبال یه کاری👨🦳
(معلوم بود داش سر منو کلاه میزاشت ولی بیخیالش شدم)✌️
تازمانی که مهمونا برن ذهنم درگیر حامیمو بابا بود.😿
باباام دسته کمی از من نداشت حالش گرفته بود مطمئنم یچیزی شده بود اما نمیگفت☠😪
تقریبا تا ساعت۳ بیدار بودم🥱 یعنی از مشغله فکری که داشتم خوابم نمیبرد🥴 حامیمم که هنوز بر نگشته بود.🤒
<صبح شد>
-مامان : جانا بلند شو ساعت ۱۲ تا کی میخوای بخوابی🤧
-جانا:مامان حامیم دیشب نیومد خونه هااا..الان خونس؟🤥
-مامان: سلام .ن ...بلند شو وسایلتو میبریم پایین تو میری اتاق ما ... ما میایم بالا
ادامه در پارت بعد....🥲