پارت۱۰۳❌🔴
بی صدا اشک میرختم داشتم وارد مسیری میشدم که از اینده خبری
نداشتم نمیدونستم که قراره چی بشه...😢
باصورتی که پر از اشک بود میخندیدم خنده ای تلخ از روی درد...😏
دردی که جاش توی سینمه و با مرور زمان بیشترو بیشتر میشه اشکامو پاک کردم...
در اتاق رو باز کردم پله هارو اروم و شمرده پایین میرفتم
جانا عقلتو به کار بنداز پا تو این مسیر بزاری راه بر گشتی نداری مبادا تو این
راه...😖
بابا - جانا چرا رو پله ها وایسادی بیا بشین دخترم🙂
خاله صدیقه - خانم میزو بچینم ؟
جانا:خاله صدیقه شما برید من کمک مامان میکنم😇
مامان - چه عجب چی شده که داوطلب شدی ؟ جانا مادر خوبی ؟ چرا رنگت پریده😟
بابا - گریه کردی جانا ؟🙁
خاله صدیقه که رفت نشستم کنار مامان و بابا.
ن بابا چرا حرف در میارید سرم از صبح تو گوشی و لپ تاپ چشام قرمز شده
سرمو گرفتم پایین و زل زدم به میز روبه رو با بند ساعتم ور میرفتم خودمو خیلی
خوب کنترل میکردم که صدام نلرزه حواسم به اشکام بود که سرازیر نشن🥺😶
ادامه در پارت بعد...🤗🤏✍
رمان حامی[خورشیدوماه]💌❤️🩹
https://daigo.ir/secret/31217297564 ناشناس گذاشتم.
نظرتون در مورد پارت ها ؟😁😜