رُمی*
اصرار من بیـهوده بود، خاکسترت با باد رفت.
من سوختم تا سوختم، خاکسترم از یاد رفت.
نه تموم میشه نه تموم میشی، فقط میشه ی بغض سنگین وسط قلبت، اینجوری که یهو یادت میوفته بغض میکنی، یهو وسط خندههات بغض میکنی، یهو وسط گریههات بغض میکنی و تا ابد ی چیزی روی قلبت سنگینی میکنه که هیچوقت نمیتونی راجبش با کسی صحبت کنی.