رُمی*
همیشه فکر میکردم مردم ِدهه شصت چطور از رجایی تا بهشتی و باهنر رو از دست دادن و آخ نگفتن. به مجاهدین خلقی که نه مجاهد بودن و نه خلق. فکر میکردم ترور و خبر ِناگوار صبح شنیدن چقدر میتونه دردناك باشه ؟ حالا به دور و برم نگاه میکنم. به جمهوری اسلامی ِچهارصدوپنجی که از سر تا پا شهید داد اما فرار نکرد. به مردمی که سیدعلی ِرئیسجمهور ِمجروح رو در قامت قائد امت از دست دادن. من حالا معنی از دست دادن رو میفهمم.
Midday adventures | ماجرای نیمروز.
بعدها اگه زنده موندم بهت میگم از روزایی جونِ سالم به در بردم که حتی پلك زدن هم سخت بود، چه برسه به زنده نگه داشتنِ امید.