امروز هم الحمدلله، کار درمانم تموم شد،
و در راه برگشت و لذت بردن از مناظر طبیعی، برای دفع سودا هستیم😄👍
#گردشگری
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
و در مسیر، قسمت شد رفتیم روستای ایرا، مرقد حسن زاده آملی و همسر عالیقدرشون🌱
چقدر فضاش گیرا و سنگین بود به قول عامیانه آدم و میگرفت...
و به قول علامه حسن زاده آملی،
انسان کاری مهمتر از خودسازی ندارد...
ان شالله تا ساخته نشدیم از عالم ماده به عالم معنا کوچ نکنیم،
که مطمئنا خیلی سخت میشه کارمون🤲
#گردشگری
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه س،
یکم از همسرداری علامه حسن زاده و تعهدشون به همسرشون هم بگیم🌱
ان شالله که اثرگذار باشد🤲
علامه، مهربان بود و خانوادهدوست. با این همه مشغله درس و تحقیق، اما برای اهل و عیالش کم نمیگذاشت.
نسبت به ادای حقوق همسر تا سرحد وسواس حساس بود همان طور که به نماز اول وقت.
گاهی که روزگار بر او سخت میگرفت و از یافتن خانهای استیجاری درمانده میشد، همسرش را پیش خدا واسطه میکرد که:
گر حسن زادهات گنهکار است کاین چنین رنج را سزاوار است
رحم بر طفل شیرخوارش کن! یا به مامان دل فَگارش کن!
اواخر خانم در بستر بیماری افتاد و پایش به اطاق عمل باز شد،چندبار علامه که در قم بود و فارغ از غوغای جهان بر کرسی درس و تحقیق تکیه داشت، به هم ریخت. طاقت نیاورد خودش را از قم به پای تخت بیمارستان رساند و با صداقتی که بوی تواضع داشت گفت: من تا الان فکر میکردم نویسنده این کتابها منم و حال آنکه از وقتی تو در بستر افتادی، نرسیدهام حتی یک سطر بنویسم؛ اینقدر که حواسم پیش توست
و این دلدادگی همچنان ادامه داشت تا حدود نیم قرن که پیک مرگ بین این دو یار همراه فاصله انداخت. همین طور که جسم بیجان همسر را به آغوش خاک میسپرد، اشک از دیده میبارید و زمزمهکنان میگفت: خدایا! گواه باش که من از او راضیام، تو نیز راضی باش!
حالا حاجیه خانم به دیدار دلدار شتافته بود و علامه طاقت نداشت خانه را خالی از وجودِ پرمهر او ببیند. همانجا دفنش کرد و اطاقش را بیتالرّحمه نامید. میگفت تا زندهام میخواهم خدمتش کنم.
عکسش را هم گذاشت روی میز کارش، و هر وقت خسته میشد و چشمش به خواب مینشست، بانو را به یاد میآورد که سینی چایبهدست در درگاه در ایستاده و میخندد، به یاد آن روزهای شیرین با او حرف میزد و به روحش فاتحه میفرستاد.
قدر بدانیم که روزهای آرام رزق اند🌱
انقدر این روستا زیبا هست و دارای آب و هوای تمیز و عالی, و مشرف به دماوند, که شفای روح افراد خسته هست👌🌱
#روستای_ایرا
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
📌جهالت و هدایت/ راوی: امیر منجر
ابراهیم برای برخی رفقایش خیلی دل میسوزاند و تلاش میکرد برای آنها که در تفکرات دوران جهالت طاغوتی غرق بودند.
اما برخی تعصبات قومی و محلهای در برخی جوانهای بیسواد و ورزشکار محل باعث شده بود که متاسفانه دعوا و چاقوکشی در جوانها زیاد دیده شود.
ابراهیم رفیقی داشت به نام محمد فرهنگ و خانواده او با اهالی محل ما تناسبی نداشت.
او کشتیگیر موفقی در باشگاه ابومسلم بود و ابراهیم را دوست داشت مثل دیگر کسانی که با یک برخورد با او دوست میشدند.
من و علی نصرالله راهی زورخانه شدیم که با صدای فریاد ابراهیم مواجه شدیم او داد میزد من رو بزنید اما با ممد کاری نداشته باشید او مهمان ماست...
همین که وارد شدیم دیدیم سه نفر از همین جماعت جاهل چاقو به دست منتظر فرصت حمله هستند!
آنها بعد از کتک خوردن فرار کردند...
📕📕📕
محمد بعدها میگفت بارها به خاطر چاقوکشی زندان رفتم و ابراهیم به خاطر من سند گذاشت تا آزاد شوم. چقدر او را اذیت کردم بارها میشد که در گرما و سرما به جلوی منزل ما میآمد و با من حرف میزد و نصیحت میکرد که سعی کن چاقو را کنار بگذاری و دعوا نکنی...
بیشترین نصیحت ابراهیم به ما این بود که یا به دنبال درس بروید یا دنبال کار و زندگی..
ابراهیم رفت و داغ او برای همیشه در دل ما ماند...
اینکه در کنار کشتی چگونه به مردم خدمت میکرد و سعی میکرد بنده واقعی خدا باشد...
او این جمله را گفت و بلند شد در حالی که منقلب و چشمانی بارانی داشت...
خدا رحمتشان کند و ما را هم به آنها ملحق کند و خدا از سر تقصیرات ما بگذرد...
#سلام_بر_ابراهیم
#خاطرات_شهید
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مدینه ی فاضله در زمان ظهور🌱
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج_بالقران 🤲
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
سلام و نور و صلوات🌱
صبحتون بخیر🌸
امروز آخرین روز از دوره ی اول ۳روزه هست...
ببخشید که پیام میدید و من نمیرسم جواب همه رو بدم 🌱
ان شالله از فردا به امید خدا، به روال قبل، همه رو میخونم و جواب میدم🙏
به قول همسرم، خیلی جوونی، و حالا حالا ها به کمرت نیاز داری،
پس اولویتت باشه، درمان شدن🌱
و به دعای شما عزیزان هم خیلی محتاجم🙏🌱
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝