eitaa logo
روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
22.4هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
4.4هزار ویدیو
18 فایل
ایدی مدیر کانال جهت انتقادات و پیشنهادات و ارسال مطالب @a_ramezany ایدی تبلیغات @z_m1392
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر سال که این روزها میشه دلم گرفتس، دستام موقع کار میلرزه، دیشب که به پهنای صورت اشک میریختم، نمیدونم چرا!!! ولی اینجوری میشم😢 یا صاحب‌الزمان میشه پایان پیدا کنه این سیاهی و تاریکی ها با وجود نورانیت🤲🌱 برای اینکه بگیم طرفِ شماییم، خیلی تاوان دادیم، خیلی پوزخندها دیدیم، خیلی نفرت هایی که از چهره شون میزد بیرون رو دیدیم و تو خلوتمون برای تنهائیت اشک ریختیم😢 میشه بیای و مرهمِ دل های خسته مون باشی🤲🌱 همین‌ چند خط می نویسم، چون اشکِ دیده بیشتر از این اجازه نوشتن نمیده... 🌸🌸🌸🌸 عزیزان چند نفری مریض بودن، التماس دعا داشتن موقع شستن برنج بیادشون بودم، شما هم براشون و برای منِ حقیر دعا کنید🤲🌱 برای ثابت قدم بودنمون، و عاقبت بخیری هم خیلی دعا کنیم🤲🌱 🌱🤲 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و چهار سالِ پیش، دو روز بعد ازنیمه شعبان، برای اولین بار مادر شدم🌱 و روزِ نیمه شعبان،داشتیم کارهای بیمارستانِ آیسان جانم و انجام میدادیم، و چقدر از اون سال نیمه ی شعبان از همیشه برام قشنگتر و خاص تر شده🌱 یادمه اون تختی که بستری بودم، بیرونش یه پرچمِ سبزِ یا صاحب الزمان داشتش، وقتی می خواستم بیرون و نگاه کنم، اون پرچم انقدر بهم حسِ آرامش میداد😢 خدایا هرچی میگم گریه ام میگیره😢 و واقعا یک زن بعد از مادر شدنش چقدر تغییر میکنه، و این تغییر چقدر زیباست 🌱 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم برای قسمت بعد کتاب یادت باشد
از سر بی‌حوصلگی تا حمید بیاید نشستم پشت کامپیوتر، و عکس های حمید رو نگاه میکردم. به عکس گرفتن علاقه داشت، برای همین کلی عکس از ماموریت ها و محل کار و سفر هایش داخل سیستم ریخته بود. بیشتر از اینکه با همکاراش عکس داشته باشه، با سربازها عکس یادگاری انداخته بود. دلیلش این بود که ارتباطش با سربازها کاملا رفاقتی بود.هیچوقت دستوری صحبت نمی‌کرد. بین عکس ها یک پوشه هم برای بعد از شهادتش درست کرده بود. بمن گفته بود هر وقت شهید شد از عکس های این پوشه برای بنرها و مراسم ها استفاده کند. 🌸🌸🌸🌸 و در ارزیابی متعدد بازرس ها همیشه نمره ممتاز می گرفت و به او چند روز مرخصی تشویقی می دادند که اکثرشان را هم استفاده نمی‌کرد. برای شام منزل عمه دعوت بودیم. معمولا پنجشنبه ها شام به خانه ی عمه می رفتیم و جمعه ها هم برای ناهار خانه ی بابای من بودیم. 🌸🌸🌸🌸🌸 بعد از شام دورهم نشسته بودیم که عمه وسط سریال، برایمان انار آورد. چون می‌دانستم حمید بین همه ی میوه ها انار را خیلی دوست دارد، سهم انار خودم را هم دادم به حمید. 🌸🌸🌸🌸 آنقدر به انار علاقه داشت که هر وقت میرفت بیرون، دو، سه کیلو انار می خرید. البته به خودش زحمت نمیداد. میگفت فرزانه دوست دارم انار و دون کنی، بشینیم جلوی تلویزیون قاشق قاشق بخوریم! 🌸🌸🌸🌸 محرم از راه رسیده بود و معمولا شبها هیئت میرفتیم خیلی سینه زده بود. میدان دار هیئت خیمه العباس بود. به حدی سینه میزد که احساس می‌کردم جسم حمید توان این همه سینه زنی را ندارد. وقتی از هیئت بیرون آمد، صدایش گرفته بود و چشم هایش سرخ شده بود. با همان صدای گرفته، اولین جمله ای که گفت این بود: قبول باشه. خیلی هم سعی نمیکرد مستقیم به چشم های من نگاه نکند، که من متوجه سرخی چشم هایش نشوم. اهل مداحی و شور بالا نبود، ولی حسابی سینه میزد. بیشتر مداحی های آقای مطیعی را دوست داشت. حتی وقتی هیئت شان کلاس مداحی برای نوجوان ها گذاشته بود، به مربی سفارش کرده بود: به اینها شور یاد نده . روضه خوندن یاد بده که بتونن وسط جلسه اشک بگیرن. شب حضرت عباس، برای حمید یک شب ویژه بود. میگفت دوست دارم مثل آقام حضرت اباالفضل مدافع حرم بشم و دست و پاهام فدایی حضرت زینب بشه ادامه دارد... https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینم کیک و شیرینی امامِ زمانمون که رسیده،🌱 و هنرِ دست خواهر عزیزم هست🙏🌱 ان شاالله امسال با ظهورشون دهنمون و شیرین کنیم🤲🌱 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347