«جان» دادن یا «رأی» دادن؟!
صالح غزهای، یک فلسطینی از اهالی غزه که در ایران زندگی میکند، در کانال خود درباره انتخابات پیشِروی ایران چنین نوشت:
❞ ما در غزه با خون مظلومان، داریم آزادی خودمان را انتخاب میکنیم.
خوشا به حالتون که با دادن تنها یک رأی بدون هزینه جانی و بدون تلفات انسانی، دارید آزادی خودتان را انتخاب میکنید.
این فرصت که ساده به نظر میاد، هزینه بسیار سنگینی داشت؛ و اگر ساده ازش بگذرید و خدایی نکرده روزی از دستش بدید، مجدداً هزینه سنگینی خواهید داد.
انتخابات تنها انتخاب یک شخص یا یک گروه برای گرفتن یک مسؤلیت نیست؛ انتخابات یعنی یکصدایی جامعه برای اعلام تنفر از استعمارگری و سلطهگری کشورهای استکبار. اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ❝
━━━━━━━━━━━━━━
«تــوحــیــد تــشــیّــع» ■ @ShiaTowhid
داشتم با مادرم درباره خانه ی سازمانی ای که قرار بود بما بدهند صحبت میکردم.
موقع خداحافظی پدرم گوشی را از مادرم گرفت، من اسم حمید رو خط زدم برای اعزام به سوریه یه جوری بهش بگو.
بهش گفتم خیلی ناراحت شد. گفت دایی نباید اینکارو میکرد. من خیلی دوست دارم برم سوریه.
آن شب خواب به چشم حمید نیامد. میدانستم این سری حمید بماند دق می کند.
صبح بعد از راه انداختن حمید، به خانه پدرم رفتم. کلی با پدرو مادرم صحبت کردم. از پدرم خواستم اسم حمید را به لیست اعزام برگرداند.
پدرم گفت: دخترم این خط و این نشون! حمید بره شهید میشه. مطمئن باش!
مادرم هم که نگران تنهایی های من بود گفت: فرزانه! من حوصله گریه های تو رو ندارم! خدایی ناکرده اتفاقی بیفته، تو طاقت نمیاری.
گفتم؛ حرف هاتون رو متوجه میشم ولی دوست ندارم مانع سعادتش بشم😢
حمید دوست داره بره مدافع حرم باشه.
حمید که از خانه بیرون میرفت، شروع میکردم به گریه کردن😢
دلم آشوب بود و حال خوبی نداشتم، ولی حمید پر از آرامش و اطمینان بود.
🌸🌸🌸🌸
به چند نفر از دوستان و آشناها زنگ زدم تا شاید آنها بتوانند آرامم کنند، ولی نشد.
حتی بعضی با حرف هایشان نمک روی زخمم پاشیدند.
🌸🌸🌸🌸
حمید که اومد صورتم را که دید متوجه شد گریه کرده ام. دستم را گرفت و گفت: قول میدی آروم باشی و گریه نکنی؟ من قول میدم نیم ساعته برم و برگردم.
درست است که بی قرار بودم و نمی توانستم دلم را راضی کنم، با این حال نمیخواستم جز زن های نفرین شده ی تاریخ باشم که نگذاشتند شوهرشان به یاری حق برود.
🌸🌸🌸🌸🌸
گفتم؛ آقا شما معلوم نیست کی اعزام بشی. شاید همین فردا رفتی. الان سر حوصله چند خطی بعنوان وصیت نامه بنویس.😢
قرار شد دو برگه جدا از هم دو وصیت نامه بنویسد، یکی برای دوستان، همکاران و مردمی که بعدا میخوانند،
و یکی هم خصوصی برای من، پدر و مادرهایمان، برادرها، خواهرها و اقوام نزدیک.
دست به نوشتن خوبی داشت. به خط آخر که رسید، گفتم عزیزم! معمولا همسران شهدا گله دارن که نتونستن دل سیر همسرشون رو ببینن. آخر وصیت نامه بنویس که اگر شهید شدی اجازه بدن نیم ساعت با پیکر تو تنها باشم.
خواهشم را قبول کرد و نوشت تا اجازه بدهید چند دقیقه ای همسرم با بدنم تنها باشد...😭
لای قرآن گذاشتم
ادامه دارد...
#یادت_باشد
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
تا موکت نیاد، اینجا میمونم،
قرار بود پنج شنبه بیاد حالا تا نصب بشه و بتونیم بریم فک کنم جمعه بشه🌱
🌸🌸🌸🌸
خونه نیستم که عکس بفرستم براتون🌱
مامان اینا، هر روزی که میمونیم، کلی خوشحال میشن و من هم سعی میکنم با کمک کردن بهش،
جارو کردن، شستن ظروف و دستشویی و...
کمکش باشم، تا براشون خاطره ی خوبی باشه
بعضی ها میگید ما شب و روز خونه ی مامانمون هستیم،
دلیل نمیشه که با بودنمون یه باری رو دوششون باشیم،
بالاخره بالای ۵۰ سال سنشون شد و زحمت هاشون و کشیدن برای ما و بچه های ما...
🌸🌸🌸🌸
و هم اینکه دعای خیرشون، خیلی میتونه برامون راهگشا باشه...
و یه نکته ی دیگه هم این هست که تا میتونیم براشون خیر باشیم، برای سلامتیشون قرآن بخونیم، با وضو باشیم و... تا براشون خیر و برکت اتفاق بیفته از جانب فرزندانشون🌱
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
#ارسالی های دوستای هنرمند و خوش ذوق کانالمون❤️😍🙏
https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347