eitaa logo
روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
22.6هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
4.4هزار ویدیو
18 فایل
ایدی مدیر کانال جهت انتقادات و پیشنهادات و ارسال مطالب @a_ramezany ایدی تبلیغات @z_m1392
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و نور🌱 صبح آدینه تون بخیر🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سعی کنیم دیدمون و نگاهمون به زندگی در سال جدید اینجوری باشه تا، ان شاالله پر باشه برای هممون از خبرهای خوب❤️ ایندفعه از یه نفر شنیدم؛ که داشت به یه نفر دیگه میگفت این دنیا دیگه جایی برای زندگی نیست؛ و این یه تاثیر عجیب منفی در روحم گذاشت... 🌸🌸🌸🌸🌸 لطفا اینقدر سرشار از انرژی منفی نباشیم؛ چون این هم یک نوع حق الناس هست. مومن، همیشه امیدوار هست🌱 https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جهاد برتر رسول اکرم ص ضمن سفارش به علی ع فرمود: ای علی، بالاترین جهاد این است که کسی صبح کند و قصد ستم کردن به کسی را نداشته باشد. https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
جهاد برتر رسول اکرم ص ضمن سفارش به علی ع فرمود: ای علی، بالاترین جهاد این است که کسی صبح کند و قصد س
این مطلب شاید بنظرمون، اینجور بیاد که ما همه منزه هستیم از این کار، ولی گاهی میگیم فردا حسابشو میرسم، فردا دارم براش، فردا اینجوری حالشو میگیرم و... پس خیلی باید روی این زمینه مون تفکر و کار کنیم👌🌱 که اینها همه جزو ستم هست از منظر پیامبر اکرم
جمعه ها میتونه فرصت خوبی باشه که کمی فارغ بال تر هستیم، و بچه ها رو به کتابفروشی و شهر کتاب ببریم ، تا با فرهنگ کتاب و کتاب خوانی انس بیشتری بگیرن...🌱 آیسان چند روزه میگه کاغذ رنگیم تموم شد، اومدیم کاغذ رنگی و چسب گرفتیم برای کاردستی . شبکه پویا کاردستی درست میکنه، بچه ها خیلی تشویق میشن به اینکار. https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیوند الهی/راوی: غلامرضا هادی عصر یکی از روزها بود. ابراهیم از بازار به خانه آمد. وقتی وارد کوچه شد برای یک لحظه نگاهش به پسر همسایه افتاد. که با دختری جوان مشغول صحبت بود. 🌱🌸🌱🌸🌱🌸 و دوباره این قضیه چند روز بعد تکرار شد. ابراهیم شروع کرده بود به سلام و علیک کردن و دست دادن. پسر ترسیده بود اما ابراهیم مثل همیشه لبخندی به لب داشت. و با آرامش خاصی شروع به صحبت کرد و گفت: ببین، تو کوچه و محله ما این چیزها سابقه نداشته. من تو و خانواده ات رو کامل میشناسم، تو اگه واقعا این دختر رو میخوای، من با پدرت صحبت میکنم... 🌸🌸🌸🌸🌸 جوان سرش را پایین انداخت و خجالت زده گفت اگه بابام بفهمه خیلی عصبانی میشه. 🌸🌸🌸🌸 ابراهیم جواب داد:پدرت با من، حاجی آدم منطقی و خوبیه. جوان هم گفت هر چی شما بگی . آن شب بعد از نماز، ابراهیم در مسجد با پدر آن جوان شروع به صحبت کرد. اول از ازدواج گفت و اینکه اگر کسی شرایط ازدواج داشته باشد و همسر مناسبی پیدا کند، باید ازدواج کند. در غیر این صورت اگر به حرام بیفتد باید پیش خدا جوابگو باشد. حاجی حرفهای ابراهیم و تایید کرد. اما وقتی حرف از پسرش شد اخم هایش رفت تو هم. 🌸🌸🌸🌸🌸 فردای آن روز مادر ابراهیم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر دختر و بعد... یک ماه از آن قضیه گذشت، ابراهیم وقتی از بازار بر میگشت آخر کوچه چراغانی شده بود. لبخند رضایت بر لبان ابراهیم نقش بست. رضایت، بخاطر اینکه یک دوستی شیطانی به یک پیوند الهی تبدیل شده بود. این ازدواج هنوز هم پابرجاست و این زوج، زندگی‌شان را مدیون برخورد خوب ابراهیم بودند... https://eitaa.com/joinchat/723190026C3eb72c0347