روزها همه از پس شب تکراری
ساعت ها همه از پس ساعت دیواری
ثانیههای فراموشی
لختی آرامش در پس جان
کودکی آویخته به تاب انتظار
زنی وامانده در ایستگاه عاشقی
و مردی که همه اینها را دید
همان نرسیده به پیچ نشست
و راه نیامده را یک دل سیر خندید
و تو که سکوت کردی و
جان و مال همسایه ات را بردند؛
عصرگاهی که به خوردن چای مشغولی؛
این داغ به خانه تو نیز خواهد رسید.