خواستم بگم من هیچوقت دوست صمیمی کسی نبودم. همیشه یه دوست معمولی بودم که وقتی دوست صمیمیشون نبود سراغم میومدن.
کاش امشب خوابم اونقدری عمیق باشه
که خستگیِ روحی و جسمی این چند وقت رو جبران کنه
هیچکس هیچوقت نفهمید وقتی نوشتم خوبم
داشتم تو سردرگمی و غمِ بیش از حد دست و پا میزدم
و این سردرگمی و غم باتلاقی بود که هرچقدر بیشتر دست و پا میزدم بیشتر غرق میشدم
دلم میخاد وقتی نفس میکشم درد نداشته باشم
دلم میخاد وقتی یه جای ساکت میرم غرق نشم تو فکر و خیال