هدایت شده از - متلاطم .
[ عمداً دارم به بطالت میگذرانم ، عمداً ، عمداً ]
نیما یوشیج 12 دی ماه 1332 این رو نوشته ، من اردیبهشت 1403 دارم زندگیش میکنم !
انگار منو از همه جدا کردی، بردی یه جای خیلی دور و بعدش گفتی من نمیام، خودت بقیهی راهو تنهایی برو :)))))))))
- روحِ من -
- روحِ من -
اومدی و هرچی حسِ اعتماد و دلبستگی و دوست داشتن ، داشتم رو متمرکز کردی رو خودت و باعث شدی از همه ی آدما زده بشم و اعتمادمو از دست بدم
و به راحتی گذاشتی و رفتی
و هیچوقت نفهمیدی من چجوری دارم جون میدم تا بشم مثل قبل از تو
هرچقدر میخام به روی خودم نیارم که حالم بده بازم نمیشه که نمیشه که نمیشه
نمیفهمم حال خودمو ، میخام اونایی که رفتن الان باشن و رفتار شونم مثل قبل باشه دلی غیر ممکنه
دوس دارم از ته دل بخندم ولی نمیشه
ویساتو گوش میدم و به تک تک جمله ها و حرفات واکنش نشون میدم ، میخندم بغض میکنم باهات حرف میزنم
دیوونم کردی
خودم میفهمم که دیوونم کردی
امیدوارم از این به بعد هر آدمی میاد تو زندگیت بلا هایی که سر من آوردی رو سر اونا نیاری
همیشه خوشحال باش ، همیشه بخند ، همیشه حالت خوب باشه ؛ چون حتی خودتم نمیدونی وقتی خنده هاتو و حالِ خوبتو تصور میکنم چقدر بین این مشکلات و گرفتاری برام مثل قوت قلب میمونه و انگاری پروانه ها تو قلبم دارن پر میزنن