بفهم من دوست دارم
من جلوی تو جبهه نگرفتم
من تو دستام هیچی نیست
داد نمیزنم دعوا نمیکنم
هیچ سلاحی تو دستم نیست
من تسلیمم جلوی تو
توروخدا بفهم
خیلی دوس دارم بفهمم
آدمایی که دیگران رو قضاوت میکنن
خودشون چی هستن
اصلا اگر اینکارو با خودشون بکنی چیکار میکنن چی میگن
ولی این اتاق
این سقف
این دیوارا
این میز و صندلی
این بالشت
این پتو
این تخت
خیلی بیشتر هوامو داشتن
خیلی بیشتر مواظبم بودن
خیلی بیشتر به حرفام گوش دادن
خیلی بیشتر شاهد ناراحتی و اشکای من بودن
قضاوتم نکردن
از تک به تک حرفام ، رفتارام ، کار کردنم ، نوشته هام و .. غم میباره اصلا خودمم نمیفهمم چرا ؛ من نمیخام الان اینی باشم که هستم نمیخام اینقدر بی حوصله باشم ولی انگار روحم و قلبم و مغزم نیاز به استراحت دارن انگار دیگه توان ادامه دادن ندارن
حتی اگر من ببخشم خدا نمیبخشه
بخاطر تموم حرفایی که بهم زدن بخاطر تموم بدی هایی که در حقم کردید بخاطر شبایی که میتونستم راحت بخوابم ولی با فکر کردن به حرفا و کارای شماها تا صبح اشک ریختم بخاطر روزایی که میتونستم با خنده بگذرونم ولی با قضاوتای بیجای شماها کل روز بی حوصله بودم
اره بخاطر همه ی اینا باید جواب پس بدید
حال من بده
چرا نمیخواید بفهمید
چرا نمیخواید متوجه بشید
انگار یه موجی هی میاد منو پرت میکنه
و نمیزاره سر پا وایسم
منمیترسم آخرش نتونم دووم بیارم
چرا هیچوقت هیچکس یاد نگرفت
که باید سرشون تو زندگی خودشون باشه
اینقدر با دخالت کردن و قضاوت کردن
دیگران رو اذیت نکنن