انگار یه دست دور گلومو محکم گرفته نمیزاره نه نفس بکشم نه گریه کنم
حس خفگی دارم
چرا همیشه سختیا یهویی رو سر آدم آوار میشه
شاید اونایی هم که الان خوب نیستن از یکی ضربه دیدن و سختی زیادی کشیدن که شدن اینی که الان هستن
الان دلم میخاد برم بیرون قدم بزنم اهنگ گوش بدم یهویی تورو جلوم ببینم
یه جوری محکم بغلت کنم
که نفس جفت مون بند بیاد
ینی چی سخت نگیر
مگه زوال عقل دارم خوشحال نباشم
خب سخته دیگه
همه چی سخته
من چجوری سخت نگیرم
چرا نفهمین اینقد