از آدما دوری میکنم چون میترسم، میترسم دوباره و دوباره همون اتفاقا برام بیوفته ولی همین دوری کردن هم باعث میشه من مقصر بشم ولی هیچ راهی جز کنار گذاشتن تا صدمه نبینم ندارم.
نمیدونم کجا و کی اینجوری شدم و حتی دیگه روزای خوب رو یادم نمیاد، اینجور شده که ذهنم همش خاطرات بد رو میزاره جلوی چشام تا منو از خودم برنجونه.
و اما هرگز از آنان نبوده ام که برای جلب توجه دست به التماس زنند. همان لحظه که دریابم در نگاه کسی بیارزشم،او برایم به غریبهای تمامعیار تبدیل خواهد شد.
روزهای جالبی ندارم،هر روز پر از اتفاقات شکننده، هرچقدر سعی کنم نمیشه اونارو راضی نگهدارم،هرچقدر تلاش کنم نمیتونم براشون کافی باشم، من باید همینجور ساکت بمونم،باید به سازشون برقصم و چیزی نگم،باید با هر چیزی کنار بیام تا ذره ای آب تو دلشون تکون نخوره،تا خودم باعث نشم اون حرفارو بهم بزنن،باید سعی کنم تنهاشون نذارم،باید هرچی که میگن بگم چشم،باید حواسم بهشون باشه حتی اگه اینهمه نگرانیمو نادیده بگیرن،این منم که اگه کنار بیام همه چی درست میشه و دیگه آسیب نمیبینم،ولی
ولی اینطور نیست که قلبم دیگه نمیشکنه
من بارها در درون خودم میشکنم و میکشنم و قرار نیست کسی بفهمه.