و اما هرگز از آنان نبوده ام که برای جلب توجه دست به التماس زنند. همان لحظه که دریابم در نگاه کسی بیارزشم،او برایم به غریبهای تمامعیار تبدیل خواهد شد.
روزهای جالبی ندارم،هر روز پر از اتفاقات شکننده، هرچقدر سعی کنم نمیشه اونارو راضی نگهدارم،هرچقدر تلاش کنم نمیتونم براشون کافی باشم، من باید همینجور ساکت بمونم،باید به سازشون برقصم و چیزی نگم،باید با هر چیزی کنار بیام تا ذره ای آب تو دلشون تکون نخوره،تا خودم باعث نشم اون حرفارو بهم بزنن،باید سعی کنم تنهاشون نذارم،باید هرچی که میگن بگم چشم،باید حواسم بهشون باشه حتی اگه اینهمه نگرانیمو نادیده بگیرن،این منم که اگه کنار بیام همه چی درست میشه و دیگه آسیب نمیبینم،ولی
ولی اینطور نیست که قلبم دیگه نمیشکنه
من بارها در درون خودم میشکنم و میکشنم و قرار نیست کسی بفهمه.
بازگشت نقابی بود برای پایانی تلخ تر. تو برگشتی تا ثابت کنی شفا وهمی بیش نیست ، که عشق بازیچست در دستان بی رحم سرنوشت. که من محکومم به تکرار اشتباهاتم در این چرخه بی پایان رنج و من ، دوباره در گرداب نیستی غرق شدم ؛ با روحی سرکوب شده ، قلبی پاره پاره و با آرزو هایی که برای همیشه در قفس فراموشی زندانی شدند.
دیگر نه امید رهایی دارم نه جراتی برای دوباره ایستادن.
من محکومم به پژمردن در این باتلاق غم ، در حسرت آفتابی که هرگز بر من نخواهد تابید.
_فندوق