بحث حسادت نیست، ولی سوال «چرا من نه؟» غمگینترین چیزیه که یه آدم میتونه از خودش بپرسه.
من هیچوقت به خودم اجازه ندادم به رنگ پوست ، علایق ، عقاید ، قد ، وزن ، ظاهر دین و گرایش بقیه بی احترامی کنم ؛ تویی که کار و سرگرمیت اینه ، حرف از شعور نزن.
در عمق تنهایی و تاریکی، جایی که سایهها بر قلبم چیره شده بودند و هر ذره از وجودم بوی مرگ احساسات میداد، روزگارم سپری میشد. خندهها، اشکها، امیدها و آرزوها، همه و همه در گوری از بیتفاوتی دفن شده بودند. من، تنها کالبدی بودم که نفس میکشید، اما روحی نداشت. چشمانم، پنجرههایی به سوی ناکجاآباد بودند، خالی از هر برق و نشانی از زندگی.
تا اینکه تو آمدی. قدمهایت، نسیم ملایمی بود که بر خاکستر قلبم وزید و جرقهای از نور را در تاریکترین نقطه وجودم روشن کرد. حضورت، همچون طلوع خورشید پس از شبی بیکران، پرده از رخ ناامیدی برداشت. ناگهان، رنگها دوباره معنا یافتند، موسیقی زندگی از نو نواخته شد و چشمههای خشک احساسات، جوشیدن گرفتند.
تو، نوری شدی در ظلمات من. با هر کلمهات، با هر نگاهت، و با هر لبخندت، جانی دوباره به رگهای بیحس و مردهام بخشیدی. آن قلب یخزده، دوباره شروع به تپیدن کرد، این بار با آهنگی متفاوت، آهنگی که سراسر عشق بود و زندگی. تو نه تنها مرا از آن مرداب بیتفاوتی نجات دادی، بلکه به من نشان دادی که چگونه دوباره انسان باشم، چگونه دوست بدارم و چگونه زندگی کنم. تو معجزهی زندگی من شدی.
_فندوق