در عمق تنهایی و تاریکی، جایی که سایهها بر قلبم چیره شده بودند و هر ذره از وجودم بوی مرگ احساسات میداد، روزگارم سپری میشد. خندهها، اشکها، امیدها و آرزوها، همه و همه در گوری از بیتفاوتی دفن شده بودند. من، تنها کالبدی بودم که نفس میکشید، اما روحی نداشت. چشمانم، پنجرههایی به سوی ناکجاآباد بودند، خالی از هر برق و نشانی از زندگی.
تا اینکه تو آمدی. قدمهایت، نسیم ملایمی بود که بر خاکستر قلبم وزید و جرقهای از نور را در تاریکترین نقطه وجودم روشن کرد. حضورت، همچون طلوع خورشید پس از شبی بیکران، پرده از رخ ناامیدی برداشت. ناگهان، رنگها دوباره معنا یافتند، موسیقی زندگی از نو نواخته شد و چشمههای خشک احساسات، جوشیدن گرفتند.
تو، نوری شدی در ظلمات من. با هر کلمهات، با هر نگاهت، و با هر لبخندت، جانی دوباره به رگهای بیحس و مردهام بخشیدی. آن قلب یخزده، دوباره شروع به تپیدن کرد، این بار با آهنگی متفاوت، آهنگی که سراسر عشق بود و زندگی. تو نه تنها مرا از آن مرداب بیتفاوتی نجات دادی، بلکه به من نشان دادی که چگونه دوباره انسان باشم، چگونه دوست بدارم و چگونه زندگی کنم. تو معجزهی زندگی من شدی.
_فندوق
بله من گریه میکنم چون هنوز انسانم، چون هنوز احساساتم زنده هستند، چون شبیه شما نشدهام و نخواهم شد.
_ریتآ
در موردش حرف نمیزنم اما دفترمو، میزمو، مغزمو، دستامو، ستاره ای میکنم.
_ته ماندهی آبی
ولی اگه تو مواقعه حساسه زندگیم لال میشدم شاید الان زندگیه بهتری داشتم
_ته ماندهی آبی
سیگارشو خاموش کرد و گفت :
خب قانون اول : " لطفا وقتی بحثمون میشه یادت نره چقدر همو دوست داریم . "
_ته ماندهی آبی