مدتیست خانه ام را گم کردم ،شاید بخاطر اینست که قلبم، مغزم، جسمم، روحم، احساس امنیت نمیکند.
از چه بگویم؟از چشم هایش که ذوق هم نمیتواند غمش را پنهان کند؟از خوشحالی که نمیتواند درد را از خنده پاک کند؟از صدایی که هرچقدر هم آواز شاد بخواند باز هم غمناک است؟از قلب مهربانش که هنوز هم احساساتی زنده هستند و عشق میورزد ولی قلب اورا کسی نمیتواند ببیند و بفهمد جز خودش ، خودش که میداند قلبش توان تپیدن را هم ندارد،قلبی که در سینه میرنجد و نمیتواند از درد منفجر شود.
خودش ، خودش که میداند پشت این ظاهر خندان چه سرگذشتی تلخی بوده.
خودش ، خودش که میداند این قلب و روح مأمن ارزوهایی محال است ؛ آرزو هایی که در مرداب فراموشی ریشه کردند .
آرزو هایی که روزی باعث شور شوق او بود .
او زنده بود ، نفس میکشید ، احساسات هنوز هم درونش سر چشمه داشتند ؛ اما میخواست که در روزگاری نزدیک چشمان غمگینش را ببندد و به خواب ابدی فرو برود.
اما نه ؛ او نمیخواست اینگونه این دنیای کذایی و آدم های عزیزش را رها کند ، فقط...نمیخواست اینگونه زندگی کند .
او میخواست زندگی کند نه صرفا زنده بماند .
زندگی جدیدی میخواست ، زندگی ای که اثری از گذشته شومش نباشد.
زندگی که در آن زندگی کند...
_ کیومرث & فندوق
هدایت شده از Codeine
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست.
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست.
می نشینی رو به رویم خستگی در میکنی.
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست.
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی.! گرچه میدانی که نیست.
چشم می دوزم به چشمت ، میشود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود.
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست.
رفته ای و بعد تو این کار هروز من است.
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست..!
هدایت شده از آبی؛
میتونی صدام کنی لیمو شیرین ، چون اگه یه لحظه بهم توجه نکنی تبدیل میشم به زهرمار .