📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت سی و نهم | کمک
رها موقع تمرین یکی از برگههاش رو گم کرد.
«وای... کجا گذاشتمش؟»
همه شروع به گشتن کردن.
ماهان برگه رو از روی میز برداشت.
«این نیست؟»
رها با خوشحالی گفت:
«آره! خودشه.»
بعد لبخند زد.
«تو همیشه وقتی چیزی گم میکنم پیداش میکنی.»
ماهان گفت:
«شاید چون حواسم به اطرافم هست.»
رها لحظهای ساکت شد.
بعد گفت:
«پس حواست به منم هست؟»
ماهان کمی مکث کرد.
«گاهی.»
#پارت_سی_نه
#نیمکت_کنار_پنجره
📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهلم | جشن نزدیک است
روز جشن کمکم نزدیک میشد.
کلاس پر از وسایل تزئینی و برگههای رنگارنگ بود.
نیکی با هیجان گفت:
«فردا بالاخره اجرا داریم!»
رها نفس عمیقی کشید.
«استرس گرفتم.»
ماهان از کنار پنجره گفت:
«نگران نباش. خوب پیش میره.»
رها بهش نگاه کرد.
«از کجا مطمئنی؟»
ماهان لبخند زد.
«چون بهت اعتماد دارم.»
رها چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
#پارت_چهل
#نیمکت_کنار_پنجره