📖 نیمکت کنار پنجره
✨ قسمت چهلم | جشن نزدیک است
روز جشن کمکم نزدیک میشد.
کلاس پر از وسایل تزئینی و برگههای رنگارنگ بود.
نیکی با هیجان گفت:
«فردا بالاخره اجرا داریم!»
رها نفس عمیقی کشید.
«استرس گرفتم.»
ماهان از کنار پنجره گفت:
«نگران نباش. خوب پیش میره.»
رها بهش نگاه کرد.
«از کجا مطمئنی؟»
ماهان لبخند زد.
«چون بهت اعتماد دارم.»
رها چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
#پارت_چهل
#نیمکت_کنار_پنجره