"ࢪویداد🏴"
فک نمیکردم انقدر زود تبدیل به مراقب امتحانی بشم .🚶♀ احساس میکنم زیادی بزرگ شدم🤌
این وضعیت واگعیه یا کیکه؟🤌😂
سه ساله که دانشجو ام
دانشجو بودن با همه پستی و بلندی هاش
با همه سختی هاش ، استرش هاش ، نگرانی هاش، عجیب شیرینِ
جدا از همه اینا دانشگاه جز قسمت درس خوندن برای من یه نقطه عطف دیگه هم داشت اونم آشنایی و دوستی با آدم هایی بود که عجیب مرام و معرف شون به دل میشینه .
میدونم که یه روز دلم تنگ میشه
واسه همه فعالیت هامون
بدو بدو های قبل کار ها و خستگی شیرینِ بعد کار ها مون
واسه شیطنت های بی وقفه مون
حتی واسه سم که چه عرض کنم اسید سازی هامون .
بودن کنارتون عجیب شیرینِ
دلم میخواد تک به تک نام ببرمتون و بگم چقدر خوبین ولی خب نمیشه .
خلاصه همه ی این حرفا
این روزا داره سخت میگذره
از دیروز و بعد از اون دیلیت اکانت قراره سخت تر هم بگذره ولی لحظه هایی که کنارتونم انگاری سختی ها یه گوشه میشنن و کم سر و صدا تر میشن
دمتون گرم
روزتون مبارک دانشجو های بدون ترمز♥️📚
هدایت شده از ✍️ معین ؛
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خـاک مـزارت را { سُـرمـهٔ } چـشـمـانـم میکنم ؛
بـو میکشم ، «بـوے بـهـشـت» میدهد ؛
ایـن خـاک قدمگاه مـادرم زهـراست . . .
شـب بـه شـب مـادرانـه دسـت بر سرت میکشد ؛
و صـبـح به صـبـح مـادرِ چـشـمبـهراهـت
را آرام میکـنـد . . .
مـادر اسـت دیـگـر ،
سے چـهـل سـال اسـت درب خـانـهاش بـاز است ؛
مبادا علےاکبرش پشت در بماند . . .
اگـر تسلّےٰ دادن حضرت زهرا نبود ،
دق میکـرد .
سـخـت اسـت ؛
سـخـت اسـت سـالها چَـشـم بـه در ماندن ،
در انـتـظـار پلـاکے ، چـفـیـهای ، پیراهنے ماندن ؛
سـخـت اسـت هـر لـالـهٔ گمنامے کـه از راه میرسد ،
زیـر لـب با خـود بگویی : شـاید همین باشد . . .
اے ستارهٔ گمنامِ زمین
و خورشـیدِ خوشنامِ آسمان !
میدانـم بـه زودی بـرخواهے گشت ،
میدانـم ، کمے صـبـر سـحـر نزدیک است ،
چیزی تـا صـبـح ظـهـور مـولـایـمـان مـهـدی نمانده ؛
تـا آن روز در ایـن تاریکے دنیا ،
چـراغِ راهم شو . . .
✍️ #معین
#شهید_گمنام
{ شـمـا صـداے مـادر بـزرگـوار شـهـیـد
حسین زینالزاده را میشنوید . . .🥀 }
خب شد تقریبا یک هفته
از دلیت اکانت تا اکانت جدید
نمیتونم بگم تصمیمم یهویی بود
قبلا بهش فکر کرده بودم اما قصد انجامش رو نداشتم. اون اکانت پر بود از خاطره
پر از پیام هایی که هر روز مرور شون میکردم
پر از غم بود اما با تک تک اکانت هاش و... خاطره داشتم .
علاوه بر اینا آدمایی که دل کندن ازشون سخت بود ...
اما یهو
یه کلمه از یه آدمی که ازش انتظار نداشتم همه چیزو بهم ریخت .
دلم شکست
این شد که کاملا یهویی دلمو انداختم تو یه جعبه در جعبه رو هم محکم کردم که صداش نیاد بیرون و اکانت رو حذف کردم .
گاهی باید دل برید و رفت ...
انگاری اکانت که حذف شد تازه عمق کاری که کردمو فهمیدم .
اشک هام تبدیل به هق هق شد
دل شکسته ام دیگه خودشو به در و دیوار جعبه نکوبید انگاری متوجه شده بود چقدر خورد شده و خسته ام .
تو وجودم اعلام آتش بس شد و همه به دختر کوچولویی نگاه میکردن که یه حرف یه کلمه همه وجودش رو تهی کرده بود .
من بودم و من و من ...
اون شب تا به صبح رسید من ذره ذره آب شدم
خودم خودمو بغل کردم و به خودم یاد آوری کردم دل بسته این دنیا بودن زیبنده عبد نیست ...
از اون شب تا حالا احساس میکنم روحمو یه جایی جا گذاشتم قلبم بی قراره ولی صدا ی اون یه کلمه ای که باعث رفتنم شد تو سرم میپیچه و بهم یادآوری میکنه چقدر عمیق شکستم
تمام خاطرات یکساله ام باهاشو مرور کردم
به تمام آدمای مجازی اطرافم فکر کردم.
برای اولین بار نگرانی هامو گذاشتم یه گوشه و با خودم تکرار کردم پس من چی؟
تمام این یه هفته رو کار کردم
سر خودمو شلوغ کردم خودمو خسته کردم که فکرم بی هوا جایی نره ولی رفت [من سرم را شیره میمالم که یادت نیستم اما پشت حجم بی خیالی دوستت دارم هنوز]
حالا برگشتم با یه کوه دلتنگی و تجربه و امید
[میان استخوان های پوسیده ایم اما امید تقلا میکند برای روئیدن]
حالا برگشتم تا از اول بسازم ...☘