گاهی تو باور میکنی
اما زمان بهت ثابت میکنه که خیلی از باور هات اشتباه بوده و قلبت و باور هاش زیر یه خروار خاطره دفن میشن ...
آدمایی که میگرن دارن رو اذیتت نکنین
شما نمیدونین با کوچیک ترین اتفاقی اونا چه سردرد های عظیمی رو مجبورن تحمل کنن ...
"ࢪویداد🏴"
🔖 قسمت سوم 📍 مبدا کربلا 📍مقصد ... رسیدن به کربلا قلبم را به تلاطم انداخته بود حالا میفهمیدم چ
یادم نرفته فقط هروقت اومدم بقیش رو بنویسم دلتنگی امونم نداد (: 💔
"ࢪویداد🏴"
🔖 قسمت سوم 📍 مبدا کربلا 📍مقصد ... رسیدن به کربلا قلبم را به تلاطم انداخته بود حالا میفهمیدم چ
🔖 قسمت چهارم [آخر]
📍 مبدا بهشت روی زمین
📍مقصد ...
دلم نمی آمد میان شلوغی جلوتر بروم
از دور تا جایی که شد ضریح اربابم را تماشا کردم دست های خواهر کوچولویم را گرفتم و نشانش دادم ، میبینی عزیز خواهر ضریح حسین فاطمه است .
وقت تنگ بود از حرم که بیرون آمدم چشم دوختم به بین الحرمینی که مملو از جمعیت بود و از دور به عباس حسین عرض ارادتی کردم .
چند دقیقه ای را به تماشای گنبد طلایی ابالفضل عباس ایستادم و راه افتادم .
وقت بازگشت بود اما دلم ...
انگار دلم را جایی لا به لای تار پود های فرش حرمش جا گذاشته بودم .
مهران مهران گفتن های راننده های اتوبوس و... خیابان منتهی به حرم را برداشته بود .
بلاخره سوار اتوبوس شدیم و مسیر برگشت را از سر گرفتیم .
اشک امانم را بریده بود .
نماز بین راهی را میهمان خانه ی مردم مهمان نواز عراق بودیم .
به مرز مهران که رسیدیم بند دلم پاره شده
دوباره صدای یالا یالا گفتن های شرطه های عراقی و تاب دادن باتوم هایشان در هوا
تیر غضب نگاهم نشانه شان گرفته بود .
هنوز هیچی نشده دلتنگ بودم و این دلتنگی آشفته و کم طاقتم کرده بود .
از مرز رد شدیم و حالا دوباره پا روی خاک کشور خودم گذاشته بودم
بین مرز ایران عراق چشمم که به پرچم ایران افتاد بغض بیخ ریش گلویم را گرفت
جلو تر که رفتم صدای مهربان پیر مرد سپاهی که قرآن به دست روی صندلی ایستاده بود دلم را آرام و اشک هایم را روانه کرد : خوش اومدی دخترم زیارتت قبول دست علی به همراهت .
نگاه پیرمرد هم انگار با دیدن اشک هایم تغییر کرد و رنگ بوی حسرت گرفت .
حالا دیگر من مانده بودم و یک دنیا دلتنگی و دوری از پدر و لیوان آبی که تنها یادگار این مسیر برایم بود ....
Mohsen Chavoshi Mohsen Chavoshi - Ali (128).mp3
زمان:
حجم:
4.5M
علی علی تو به والله تمام منی
دل ببری همه شب ماه تمام منی ... 💚
یادآوری نقطه های تاریک زندگی ترسناکه
مخصوصا اگه این یاد آوری تو شب شکل بگیره
اون خاطراتی که فرستادی ته ته ته ته زباله دونی خاطرات مغزت و ...
بوممممممم
انگار یه پسر بچه شیطون دلش هوای چهارشنبه سوری میکنه و از بد ماجرا همون قسمت حساس رو منفجر میکنه.
حالا کی مسئولیت جمع کردن دوباره این خاطرات رو قراره گردن بگیره؟
من؟
اوه رفیق مجبوریم اشکال نداره چیزی نمیشه
صدای قلبمِ که مثل همیشه بهم امیدواری میده
اینایی که اینجوری متلاشی شده خاطرات منه؟
این دختری که اینجوری بی قید داره شیطنت میکنه و مستانه میخنده منم؟
چشمام ...
چقدر حالت چشمام عجیبه
چقد سرمست بودم
انگار هیچی از این دنیا و مشکلاتش نمیفهمیدم
اگه انقد شیرین بوده چرا فرستادمش ته ته زباله دونی خاطراتم؟
خودمو میبینم
پشت کیبورد گوشی
ناخن انگشت اشاره امو به دندون گرفتم و با ذوق منتظر پیامتم
خودمو میبینم بعد خوندن پیامت که رها میشم رو مبل و از ته دل لبخند میزنم
خودمو میبینم که با وسواس دارم لباس انتخاب میکنم برای ...
برای چی؟
این قسمت خاطرات یه جوری پاره شده که ادامه اش معلوم نیست
خودمو میبینم منتظر ...
باز هم منتظر...
خودمو میبینم جمع شده گوشه اتاق
زانو هامو بغل گرفتم و گریه؟
آره فک کنم دارم آروم آروم اشک میریزم
چشمام ...
انگار غم عالم لونه کرده کنج چشمام
خودمو میبینم وسط بازار ، سرکلاس درس ، تو جمع دوستام ، تو کافه ، سر سفره غذا ، تو کتابخونه و...
خودمو میبینم دلتنگ ، دلتنگ ، دلتنگ
حالا این منم که نشسته وسط خاطرات ؟
چقدر قوی شده این من که خاطراتت رو مرور میکنه و از درد محو نمیشه...
راستی چقدر قوی شده این من ...
🧠 ✍🏻 شاید تراوشات ذهنی ...