مختار : ذربی!
ذربی : بله مولاجان
مختار : بیا بر خرمن کوب بنشین. بپا! مراقب باش
مختار : آمدی جنگجوی پیرپسر آواره؟
کیان : همه چیز تمام شد مختار. تمام آرزوهایم حسرت شدند و دود.
مختار : چشمانت عین دو پیاله خون شده اند.
کیان : به خدا قسم مرگ گواراترم بود. کاش مرده بودم و این همه خفت را نمی دیدم. این که امام پذیرفت صلح نامه نبود ، ننگ نامه بود ننگ نامه بود.
مختار : عاقبت حضرت ابلیس تو را هم به زانو در اورد. دیو خشم کفرخوانت کرده کیان. لگام سرکش احساساتت را بکش . عاقل باش. بیا. بیا دمی بیاسای. مجتبی چاره ای نداشت جز پذیرش صلح
کیان : دروازه شهادت باز بود مختار. ما می توانستیم با خونمان پسر ابوسفیان را رسوا کنیم
مختار : تو هم مثل عمویم اشتباه می کنی کیان. خود کشی فعلی است حرام. پسر پیامبر مبرا از خطاست مرتکب فعل حرام نمی شود. من یقین دارم که مجتبی می دانست که خونش حقانیت او و دینش را تضمین نمی کند. او یقین داشت با ریخته شدن خونش دشمن رسوا نمی شود. ارزنی به رسوایی معاویه امید داشت هرگز زیر بار این صلح نمی رفت. معاویه چرا رسوا شود؟ نماز نمی خواند؟ روزه اش فوت می شود؟ حجش قضا می شود؟ آشکارا فسق و فجور می کند؟ هوم؟ کدام؟ همین خا برای فریب عوام الناس کافی است.
زین پس شمشمیر را غلاف کن و به جایش بیل بردار. خواهی دید با بیل زدن هم می توان به بهشت رسید ؛
🚶🏼👋
#_تلخکامی_های_دونفری_