سدنا جون کجایی حواسم هس امروز از صبح نیست.اما
#جانفزا
..
امروز حساااابی درگیر بودددم😂😭
جاتون خالی تا الان شیرینی خوری بودم
دو رفیق:)
..
سوار مترو شدم و روی صندلی نشستم.
دردی طاقت فرسا در بطن چپ سینه ام بود؛ دردی که مدت ها مرا را آزار میداد.
چشمانم را بستم تا مروارید های غلتان از پرتگاه چشمانم پایین نیفتند.
عطری آشنا به مشامم میرسد:)
روحم از کالبد جدا شده و به نزدِ او و خاطراتش میرود
صدای خنده هایش را میشنوم
آنقدر واضح که انگار در چند قدمی من میخندد.
صدایش را میشنوم ؛
دلتنگی دستانش را دور گردنم حلقه کرده و نفس هایم را به شماره می اندازد.
پلک هایم از هم جدا میشود و مردمک چشمم میچرخد و روی او ثابت می ماند .
میخواهم صدایش کنم؛
اما قدرت تکلم را از دست داده ام.
میخواهم برخیزم و دستانم را قاب صورتش کنم؛ اما پاهایم سست شده و نای ایستادن ندارم.
میخواهم تماشایش کنم ؛
اما اشک هایم اجازه نمی دهند.
صدای دیگری میشنوم صدایی که بر قلبم خنجر میزند
صدای فردی که جایگزین من شده و با شیرین زبانی هایش او را میخنداند:)
دستانم را جلوی صورتم گرفتم تا صدای هق هق هایم را خفه کنم
نه اینطوری نیست
حتما اشتباه گرفتم
شاید او همان جگر گوشه ی من نیست...
شاید آن فرد جایگزین من نیست..
شاید... شاید... شاید...
...
به ایستگاه رسیده ایم
او با دوست جدیدش پیاده میشود و اینبار تکه های شکسته ی قلبم را میبرد:))))
براساس تخیلات..
هدایت شده از آذر.
وقتی یهنفر میگه: "ببخشید تویِ ذهنم جوابتو دادم." و یا "حرفِ تویِ ذهنمو تایپ کردم." کلِ غمایِ دنیا از شدتِ حرفهایی که تویِ مغزش خفهشون کرده میریزه تو دلم.