ر࣫͝وناک
« سرم درد میکند و سرما خوردهام، فاقد از کوچکترین محتوا، رویِ مبل خستهتر از خود نشستهام. واقعاً
« صدای جیرجیرکهای روی دیوار در گوشش فرو میرفت. سردش بود و فقط میخواست چشم های سرخ از حدقه درآمدهاش را، با سرمای سوزناک حیاط، باز نگهدارد.
یک ماه امتحان داشت و یک ماه نخوابید. قلبش درد میکرد. دیگر نای ادامه دادن نداشت. آرزویش شده بود که تمام شود و فقط بنشیند به ترکهای دیوار، زل بزند.
کاش انقدر مسئولیت بر دوشش نمیانداختند. او تا کنون دوام آورده بود، باید ادامه میداد.
کشان کشان خود را به آب سرد رساند و چهرهی خستهاش را حالی بخشید.
میتوانست، اینطور نیست؟ »
[ بیموحتاوا ترین متنها، جیمز کوروش اکبری. ]
غم درونی از بین نمیره ولی قابل درمانه. حداقل میشه باهاش ساخت یا بخاطرش گریه کرد، نه؟