بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت روی کنده پت و پهنی دو نفری نشسته بودیم. از پهلو بهش تکیه داده بودم و
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 نمی‌خواستم دوباره پای مهراب وسط حرف زدنمون باز بشه. خجالت می‌کشیدم از حرفهایی که توی زیرزمین بهش زده بودم. نوید نوک انگشتهام رو لمس کرد و گفت: -دستات چقدر سرده! میگن وقتی دستات سرده، یکی حتما دلتنگته. از حرفهام به مهراب حرص داشتم و حرصم از نوید هم با اون همه توضیح هنوز نخوابیده بود. دستم رو کشیدم و گفتم: -کی دلتنگـمه آخه؟ -من، من دلتنگتم، من از همون لحظه که عاشقت شدم دنیا برام قشنگ‌تر شد، هر لحظه هم بیشتر عاشقت شدم. -به خاطر همین داشتی میرفتی؟ اصلا ببینم، تو چرا نرفتی؟ مگه نمی‌خواستی بری؟ مگه با همه خداحافظی نکردی؟ مگه عکس پروفایلت رو عوض نکردی که با همه خداحافظی کردم، راه رفتنی رو باید رفت! -گفتم که، نرفتم چون یه کسی اینجا بود که می‌خواستم براش بجنگم. -اون وقت این جوری می‌جنگن؟ واسه جلب توجه میری عکس پروفایل عوض می‌کنی؟ -خب من تکلیفم با تو مشخص نبود، من می‌اومدم و تو منو پس می‌زدی. خواستنو تو چشمات می‌دیدم ولی تو رفتارت نه. من عاشقت شدم سپیده، عاشق شدم که رشد کنم، با هم رشد کنیم. اصل عشق اصلا همینه، ولی تو همه‌اش منو پس می‌زدی. من هر کاری که به ذهنم میرسید می‌کردم که منو ببینی. یه جایی دیدم که عشقم یه طرفه‌است، سپیده عشق یه طرفه راه به جایی نداره، تنهات گذاشتم که هم تکلیف تو با خودت مشخص بشه، هم من. من حاضرم برای عشقم با همه دنیا بجنگم، ولی به یه جایی رسیدم که دیدم فقط تو جلوم وایسادی. من می‌خواستم برم، ولی نتونستم، به خاطر همون عشق، ولی جلو هم نتونستم بیام، چون نمی‌تونستم با تو بجنگم. هیچ کس با من و تو مخالف نیست و نبوده، غیر از خودت. من جلوی تو بی‌سلاح‌ بودم، می‌فهمی؟ -من دو ماه پیش توی پارک، پشت میز شطرنج بهت گفتم دلیلش چیه، غرورمو گذاشتم کنارو بهت گفتم دردم چیه. یکم نگاهم کرد و کلافه گفت: -مگه من از تو جهیزیه خواستم؟ -نخواستی، ولی نمیشه که خشک و خالی. روزی که تو منو خواستگاری کردی تو محله بابایوسف مستاجر بودید، اون موقع خوب بود، گفتم اینام مثل خودمونن. کم و زیاد با هم کنار میاییم، ولی بعد یهو شما سر از خونه باغ میلیاردی تجریش در آوردید و حجره بازار و ... چی کار می‌کردم؟ -قربونت برم من از تو هیچی نمی‌خوام، فقط خودت. -اگر فقط خودمو می‌خوای چرا دو ماهه سر سنگینی؟ من که دردمو بهت گفته بودم. اشک حلقه چشمهام رو گرم کرد، یه بار دیگه غرورم رو کنار گذاشتم و گفتم: -وقتی گفتی رفتنت قطعیه، وقتی بی خداحافظی عکس پروفایل گذاشتی که رفتم، گفتم یا ابالفضل، یعنی نمی‌خواد منو، واقعا نمی‌خواد! با خودم گفتم چرا نگفتی دوستش داری، حالا که اون هواپیما...