#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
نگاهم رو ازش گرفتم.
دست روی بازوم گذاشت.
برگشتم و بی توجه به اشک سرازیر شده گفتم:
- تو میفهمی من چی کشیدم؟ آره، میفهمی؟
دست روی صورتم گذاشت و گفت:
-ببخشید.
سرم رو تو آغوشش گرفت. عطرش رو نفس کشیدم.
خدا رو شکر که چیزی که توی ذهنم بود اتفاق نیوفتاده بود. من رو از خودش جدا کرد و گفت:
-در هر صورت اونی که بدهکاره منم دیگه، چه اونجوری که تو راه پله خونتون به سالار گفتی ازم متنفری و چه اینجوری اینجا منو زدی و بازم گفتی متنفری. در هر صورت تو متنفری و منم باید بگم ببخشید.
از لحنش تو همون حالت اشک و گریه خندهام گرفت.
اونم خندید و گفت:
-حالا که خندیدی، یه بار دیگه بهم میگی ازت متنفرم یا نه؟
ابرو بالا دادم.
-نه، این بار میگم دوست دارم.
لبخند زد.
یکم نگاهم کرد و گفت:
-حالا که وصلتمون قطعی شد، میخوای در مورد کیفیت و کمیت بچههامون با هم حرف بزنیم؟
این بار راحت تر خندیدم.
دلم نمیخواست تو این ساعت به چیزی غیر از نوید فکر کنم.
هر دو مون کمی توی سکوت به هم نگاه کردیم که نوید گفت:
-راستی، از سالار چه خبر؟
-چطور یاد اون افتادی؟
ابرو بالا داد و گفت:
-اگر چیزی نگفته که به روش نیار ولی من فکر میکنم دلش پیش یکی گیر کرده.
به نوید خیره موندم.
برادر بیچارهام الان چند وقته که هی میره و میاد و میخواد یه چیزی بگه و نمیگه.
- تو از کجا میدونی؟
به مهراب که داشت به سمتمون میاومد اشاره کرد و گفت:
-با آقا مهراب رفته بودیم شرکت، دیدم به یه دختری اونجا یه جور خاصی نگاه میکنه، تلاش داشت بهش نزدیک بشه.
لبخند روی لبم مهمون شد.
-دختره کیه؟
-از کارمندای همونجاست، نمیشناسمش.
مهراب تو نزدیکمون ایستاد.
اول به من نگاه کرد و همزمان که نگاهش رو از من میگرفت رو به نوید گفت:
-پاشو بیا کارت دارم.
نوید از جاش بلند شد و قبل از اینکه دنبال مهراب بره رو به من گفت:
-چایی میخوری؟
سر تکون دادم و لب زدم:
-آره.
-بمون همین جا، با چایی برمیگردم. برگشتم بریم دور باغم نشونت بدم.
قدمی به سمت مهراب برداشت و گفت:
-نری تنهایی، تو باغ پر کارگره، بمون پیش بابام.
مهراب بازوش رو گرفت.
-نمیره جایی، بیا.