#بخوانید 👇👇
💠 آن چشمها را شفیع می گیرم 🤲
🌴 عملیات رمضان را در جبهه بودم .
قاطی مردان معرکه. نمی دانم کدام دعای پدر و مادرم در حقم اجابت شده بود که یوسف وادی عشق به متاع ناچیزم نگاه نکرد و اجازه داد در خیل مجاهدان قرار گیرم.
حکایت جابرابن عبد الله است که در روز
#اربعین خودش را از زمره شهیدان کربلا می شمارد. دلیلش هم محبت آنان است که در دل دارد.
هر چندوقتیکبار نامه ای می آمد دست جعفر رضایی که می دیدم نامه را می بوسد و می گذارد روی چشمش💕 . . .
ا▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
کارم در جبهه سقایی بود💦💦
یک کامیون تحویل گرفته بودم با یک تانکر آب بر پشتش
می رفتم واحد ها و یگان ها را آب می رساندم
یکی از آن واحدها مخابرات بود.
رفتم واحد و تانکرهای واحد را پر آب کردیم و یکراست رفتم سراغ محمد آقاکیشی که مسئول مخابرات لشگر بود.
در حال روبوسی و احوالپرسی که دیدم رزمنده ای با لباس خاکی بسیجی آمد.
موتور شاسی بلندش را خاموش کرد و رو به محمد پرسید:
آی قارداش نه خبر؟ (چه خبر برادر)
محمد آقا گیشی هم یه چیزهایی گفت و او گاز موتور را گرفت و رفت.
▫️پرسیدم: بو کیمیدی محمد؟ (این کی بود محمد)
▪️ تانیمادین (نشناختی)
▫️یوخ (نه)
▪️آمهدی دی دا (آقا مهدی بود دیگه)
▫️آمهدی باکری؟
تمام تصوراتم از آقا مهدی که این همه آوازه اش را شنیده بودم آوار شد روی سرم.
▫️پرسیدم : چرا چشم های آقا مهدی کاسه خون بود؟! نه سفیدی اش معلوم بود، نه سیاهی اش. قرمزِ قرمز!
▪️محمد گفت: آقا مهدی یک هفته است نخوابیده، مقصود!!
⚪️ یاد آن دستخط ها افتادم که حاج جعفر می بوسید و می گذاشت روی چشمش.
آقا مهدی را با همان دستخط ها می شناختم و در ذهنم چیزی از او ساخته بودم که با آن آقا مهدی که دیدم یکی نبود.
من دو چیز را پیش خدا شفیع می آورم.
یکی چشمهای خون گرفته آقا مهدی باکری را در آن دیدار
و یکی صدای گرفته مصطفی پیشقدم را در عملیات کربلای پنج
آنقدر داد زده بود که صدایش در نمی آمد. آن چشمها و آن صدا وجیها عندالله هستند🌴
درست مثل شب عاشورا و زبان حال حضرت رباب (س)
گورموسن سسلر باتیبدور ؟!
آغلیوب ای وای دئماخدان !
نمی بینی که صداها گرفته اند ؟!
از گریستن و وای وای گفتن ها!
(راوی: مقصود پور رادی؛ ذاکر اهل بیت ع و رزمنده لشگر ۳۱ عاشورا)
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
#نشر_مطالب_صدقه_جاریه_است
🌴 کانال
#دفاع_مقدس:
روایتگر رویدادهای جنگ
و حال و هوای رزمندگان جبهه های نبرد حق علیه باطل