یکی از هموطنان ایرانی یک سال در ایام محرم به انگلستان سفر کرده بود. یک روز در منزل یکی از دوستان با تعجب دید که آن جا بساط دیگ و آتش و نذری (ع) برپاست. همه پیراهن مشکی به تن کرده و شال عزا به گردن آویخته؛ در این مجلس زوجی بودند که شده. متخصص قلب و عروق و فوق تخصص زنان و زایمان؛ سر صحبت را با زن باز کرده و او گفت: « من وقتی شدم، همه چیز این دین را پذیرفتم. به خصوص این که به خیلی اطمینان داشته باشم و می دانستم بی جهت به دگیری رو نمی آورم. و و تمام برنامه ها و اعمال را پذیرفتم و دیگر هیچ شکی نداشتم. فقط در یک چیزی کمی شک داشتم هر چه می کردم، دلم آرام نمی گرفت. آن مسأله آخرین و این دین مقدس بود. تا این که ایام فرا رسید. روز به صحرای رفتیم. تراکم جمعیت آن چنان بود که گویا قیامت برپا شده و مردم در صحرای محشر بودند. در آن شلوغی متوجه شدم که را گم کرده ام. هوا خیلی گرم بود و کسی زبان مرا نمی فهمید. هر چه گشتم چادرهایمان را پیدا نکردم. نزدیک گوشه ای نشستم و شروع کردم به گریه. گفتم به فریادم برس. در همین لحظه خوش سیما به طرف من می آید. جمعیت را کنار زد و به من رسید. چهره اش چنان جذاب و دلربا بود که تمام غم و ناراحتی خود را فراموش کردم. وقتی به من رسید، با جملاتی شمرده و با لهجه ی فصیح ، به من گفت: « راه را گم کرده ای بیا تا من را به تو نشان دهم. » او مرا راهنمایی کرد. چند قدمی بعد با چشم خود کاروان را دیدم. از او حسابی تشکر کردم و موقع خداحافظی به من گفت: « به سلام مرا برسان. » من بی اختیار پرسیدم بگویم چه کسی سلام رساند. او گفت: « بگو آخرین و آن که تو در راز و رمز بلند عمرش سرگردانی. » آن جا بود که متوجه شدم عزیزم را ملاقات کرده ام و به این وسیله مسأله ی طول عمر حضرت نیز برایم یقینی شد.» سالنامه نورعلی نور 🏴🏴 @yaran_mahdi_313 🏴🏴