🫂 یواشکی های زندگی💍🔞
یلدا چشمش را به او دوخت. فرناز گفت چرا اینطوری نگاه میکنی؟ پسر خوبیه دیگه. چقدر هوای بیرون عالی بود.
شهاب آنروز تا ظهر خانه ماند و نگذاشت یلدا از جایش تکاه بخورد. یلدا احساس بهتری داشت. کمی خوابیده بود تا بیخوابی شد گذشته را جبران کند. تلفن چندین بار زنگ زد و شهاب پاسخ داد. از طرز حرف زدنش معلوم بود که میترا است. یلدا با خود گفت میترا چه پر کار شده. قبلا این همه حال شهاب را نمیپرسید. از جا برخاست تا شهاب مطمئن شود حالش خوب است و اگر برنامه ای با میترا داشته بهم نخورد. یلدا مغرورتر از آن بود که با مظلوم نمایی عشق را طلب کند. شهاب لحظه ای او را نگاه کرد و پرسید چطوری؟ 🔅 𝓳𝓸𝓲𝓷↷ ┏ • • - • - • - • - • - ┓ @Yavaaashakii ͎ ͎‹🦋͜͡🍃› ┗┳┳• - • - • - • ┳┳┛